امير مرا مثال فرمايد ، و اطفال و عيال ما را امان دهد « 1 » ، باز روم « 2 » و ايشان را قوى دل گردانم « 3 » . محمّد قاسم او را امان داد و باز فرستاد ، تا در جوار بنديان اتباع « 4 » خود فراهم آرد . پس آن برهمن در حصار رفت و بشارت خلاص بنديان رسانيد كه محمّد قاسم ابن عمّ حجاج است « 4 » و حصار بدست او « 5 » فتح شود ، و شما را خلاصى « 6 » خواهد شد .
خواندن جعوبة منجنيقى پيش عماد الدين محمّد قاسم
پس روز ديگر كه نهم بود از مقام ديبل ، چون ( ص 88 ) آفتاب از برج مشرق طلوع كرد ، محمّد قاسم جعوبة را بخواند ، و از آنجا كه نشان كرده بود « 7 » منجنيق را ببريدند « 8 » ، و لشكر را (
f 54 a
) تعبيه كرد . و از اطراف حصار درآمدند و تير باران كردند . و پانصد مرد رسن كش را بياوردند « 9 » . جعوبة اول سنگ بينداخت و مسلمانان تكبير گفتند . به زخم اول رايت بدريد و از سر دقل جدا شد . سنگ ديگر راست كرد « 10 » ، و به حكم « 11 » بر دقل بتخانه زد كه بشكست « 12 » . چون دقل كه گنبد بود بشكست و طلسمات « 13 » جادوان پريشان شد ، ديبليان « 14 » متردّد شدند . بفرمان خداى عزّ و جلّ حصار با زمين برابر شد .
محمّد قاسم لشكر را تعبيه كرد : اول جهم بن زحر الجعفى « 15 » را بجانب مشرق نصب فرمود « 16 » ؛ و عطاء بن مالك القيسى را به طرف مغرب « 17 » نامزد كرد ؛ و نباته « 18 » بن حنظلة « 19 » كلابى را از ديوار شمال بجنگ « 20 »
هامش
( 1 ) ب م : دهيد
( 2 ) ب پ س م : رويم
( 3 ) ب س م : گردانيم ؛ پ : كرديم
( 4 - 4 ) اين جمله در نسخ ب پ س موجود نيست
( 5 ) م : بر دست
( 6 ) پ س ك : خلاص
( 7 ) پ :
بودند
( 8 ) ب م : بردند
( 9 ) س : رسن كشيدند
( 10 ) م : راس كرد
( 11 ) س : بر حكم ؛ م : محكم
( 12 ) ب س : و بشكست ؛ م : و شكست
( 13 ) پ : طلسم
( 14 ) ب :
ديوليان ، از آنجائي كه پيوسته ديبل را ديول مىنويسد
( 15 ) ب پ : رجو الجعفى ؛ م : ابو الجعفى
( 16 ) م : كرد
( 17 ) م : به مغرب
( 18 ) ب : تبانه ؛ س : بتانه
( 19 ) پ ؛ خطل ؛ م :
حنظل
( 20 ) ب س : جنگ كردن ؛ م : جنگ