تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فتحنامه سند ( چچ نامه ) ( فارسى ) — صفحة 107

مساهمون:

ص١٠٧
فرمود ؛ و عون [ بن ] كليب « 1 » دمشقى را بر برج جنوب اجازت كرد ؛ و ذكوان بن علوان بكوى « 2 » و خريم و ابن مغيره « 3 » را در قلب ساكن گردانيد . « 4 » يكهزار مرد جنگى از اهل بصره در خيل او فرمود . پس طبل بزدند « 4 » . اوّل مردى كه بر بالاى حصار برآمد ، صعدى بن خريمه از كوفه بود ؛ بعد از وى عجل بن عبد الملك بن قيس الدمينى « 5 » بود از بصره . و چون لشكر اسلام بر بالاى حصار برآمد ، ديبليان « 6 » در حصار باز كردند و امان خواستند . محمّد قاسم گفت : مرا فرمانِ امان « 7 » نيست ، و اهل سلاح را سه روز كشتنى بود « 8 » . و جاهين بن برسايد راوت « 9 » خود را بشب از ديوار حصار بيرون انداخت . و داهر چچ « 10 » اسبان و جمازه را (
f 54 b
) فرستاد . چون بيرون آمد و « 11 » سوار شده بود و مىرفت ، بجوى مهران رسيد بموضع كه آن را كارمتى « 12 » گويند ( ص 89 ) از جانب شرقى مهران . و از آنجا فيل را بنزديك داهر فرستاد تا خبر كند . داهر پرسيد كه جاهين بدّه كجا رسيد . گفت « 13 » به كارمتى « 14 » يعنى به « گل شور » . داهر گفت : « اى خاك بر سر تو ! پيش پادشاهان نام زشت نبايد « 15 » گفت كه آن را فال [ بد ] گيرند . نگوئى « 16 » كه به ندمتى « 17 » رسيد يعنى گل سيمين » « 18 » . پس محمّد قاسم به بتخانه آمد . طائفه خود را به بتخانه پناه ساختند . خواستند كه در به بندند و خود را بسوزند . دو كس را كه بر آن در بودند بيرون آوردند
هامش
( 1 ) ب ح : تليت ؛ پ : تليته ؛ س : تيسب ؛ م : قلبت ( 2 ) پ : البكرى ( 3 ) ب س م : خريم بن مغيره ( 4 - 4 ) اين جمله در نسخ ب پ س موجود نيست ( 5 ) ب ح : الديتى ؛ پ : الدينى ؛ س : الاستى ( 6 ) ب : ديوليان ، از آنجائي كه پيوسته ديبل را ديول مىنويسد ( 7 ) ب پ س ندارد : امان ( 8 ) م : كرد ( 9 ) ب ح س : جاهين بن مسابد روات ؛ پ : جاهين بن ميايد مروات ؛ ك : جامعين بن مسائل روات ( 10 ) پ : داهر بن چچ ( 11 ) پ : بيرون آمده ( 12 ) ب : كرمتى ؛ س : بكاريتى ؛ م : بكاربتى ( 13 ) س : گفتند ( 14 ) م : كاربتى ( 15 ) ب : نشايد ؛ م : نمايد ( 16 ) س : بگويند ( 17 ) ب س : كه بكرمتى ؛ م : كه نقل بكاربتى ( 18 ) ب س : يعنى به من ؛ پ : يعنى سمنى