مخور چون هوا گرم شد آن غذا * كه بالفعل باشد حرارتفزا « 4 »
كه باطن شود گرم چون ظاهرت * پشيمانى آيد از آن آخرت
كه در تن حرارت چو بسيار گشت * همى بايدت زار و بيمار گشت
* *
هوا را برودت چو وارد شود * مخور آنچه بالفعل بارد « 5 » بُوَد
كه گردد درونت خنك چون برون * برودت پديد آيد از حد فزون
حرارت شود در تو نقصانپذير * به نقصان هضم آئى آخر اسير
* *
به روزى كه خو كردى اى كامكار * كه يك بار چيزى خورى يا دوبار
مكن ترك چيزى ؟ كه خوشد ترا * و گرنه بيفتى به رنج و عنا
* *
چو خوردى غذاى غليظ اى پسر * غذاى لطيف از پى آن مخور
غذا را به تعجيل خور آنچنان * كه در يك زمان فارغ آئى از آن
غذا ناگذشته ز معده ترا * دگرباره منماى ميل غذا
ز تكثير الوان حذر كن حذر * كه از آن بسى رنجت آيد بسر
* *
غذائى كه نازك « 6 » بُوَد زينهار * ز بعد رياضت مكن اختيار
مكن جز غذاى لذيذ اختيار * ميسّر گرت مىشود زينهار
تناول مكن ليك بسيار از آن * كه بسيار گشتند بيمار از آن
* *
طعاميكه از طعم خالى بود * ترا اى كه مقدار عالى بود
هامش
( 4 ) . مثل گوشت و روغن و تخممرغ و شيرينى .
( 5 ) . مثل هندوانه و ماست و عدس و دوغ و خيار و كدوى و امثال آن .
( 6 ) . بىرمق ، بىقوت .