گر عدس بيحد كنى رغبت به اندك مدتى * زرد و زار و لاغرت سازد به عكس لوبيا
اى برودت بر تو مستولى عسل ميخور مدام * كه در او بس نفعها هست و فوايد هم شفا
آب نارنج از حد افزون اى كه رغبت ميكنى * آخر از ضعف جگر افتى به صد رنج و عنا
اى به فضلت معترف خلقى سكون بىحد مَوَرز * از براى آنكه در تن جمع گردد فضلهها
فكر چو 2 ن ز اندازه بيرون مىشود نَبوَد عجب * گر فرو گيرد ترا ناگاه ماليخوليا
حمق ميگردد پديد آن را كه دور از فكر شد * گاه و گه انديشه ميكن تا نيفتى در بلا
چون ز خواب روز گردد ذهن صافى تيرهرنگ * ديگر آن آئينه را مشكل توان دادن جلا
هركه را عادت چنان باشد كه در هنگام خواب * روى او تا وقت بيدارى بُوَد سوى سما
از سعال و نزله و تشويش باشد روز و شب * سربسر اعضاى او با درد باشد دائما
هركه بيدارى برد بسيار خواهد ساختن * در دماغ خود رطوبات غريزى را فنا
شوربا خور چون طبيعت سفت شد بر تو ولى * اسفناج و شلغم بسيار كن در شوربا
طهران قديم ( فارسى ) — صفحة 493
مساهمون: جعفر شهرى باف
ص٤٩٣