كوچهگرد « 81 » و كولىهاى كفبين « 82 » و سرطاس نشانها « 83 » و دعانويسها و رمالها و سركتاببازكنها « 84 » و جنگيرها « 85 » و چلهنشينها « 86 » و كيمياگرها « 87 » و درويشها « 88 » و قلندرها « 89 » و ( حق زن ) ها « 90 » و ( مرده گردان ) ها « 91 » و
هامش
( 81 ) . مردمى كه دور كوچهها راه افتاده فرياد فالبين طالعبين برآورده ، با ورود بخانهها زنها را گول زده ، پول و طلاهاى آنان را گرفته ميگريختند .
( 82 ) . زنهاى كولىاى كه هم سبد ميفروختند و اسباب بزك و ( مهره مار ) و ( . . . كفتار ) جهت سفيدبختى داده ، هم با كف دست فالخواهان ديدن آنها را اغفال ميكردند ، كه اينان نيز جيببرىهاى كلان ميكردند .
( 83 ) . زنها را تا جنشان را بگيرند و سحرشان را باطل كنند سرطاسى تا نيمه آب كرده نشانيده خود در مقابلش قرار گرفته چادرى روى دستوپاى خود و خواهان انداخته از جيرجيرك ته كفش خود در پائين صدا « كه يعنى صداى جن است » درآورده ، رودهء باد كردهاى را به پايش زده او را وحشتزده ساخته در آن حال پول و طلا هرچه داشت را به اسم ذكات كه اگر ندهد جان هردوشان در خطر است ميگرفتند .
( 84 ) . از روى عدد اسم و اسم مادر طرف كه طبق اعداد حروف ابجد 12 ، 12 طرح ميكردند عدد برج طالع فالخواه را برآورده ، از روى كتاب فال كه دوازده فال طبق بروج دوازدهگانه براى زنها و به همين تعداد براى مردها داشت احوالش را خوانده طبق حالتى كه شنونده حساسيت نشان ميداد و او بفراست درمييافت نقطهء ضعفش را از امور ازدواج و فرزند و دشمن و بيمارى بدست آورده تشويقش بگرفتن دعاى مربوط به آن نموده دستور و دعا ميدادند .
( 85 ) . معالجهكنندگان مصروعين و جنزدهها و غشىها و چارهكنندگان خانههاى جنّى كه جنيان در آن سنگ و كلوخ و آتش و مانند آن ميانداختند . در چارهء عام اين قاعده كه پس از خواندن اوراد و حاضر نمودن جن كه كسى چيزى از آن نميديد جن را در شيشه كرده درش را بسته با موم مهر ميكردند .
( 86 ) . پولى گرفته براى رفع مشكل و بيكارى و فروبستگى بخت دختران بقول خودشان برايشان سفره انداخته چله بنشينند .
( 87 ) . اغفالكنندگان اغنيا و ثروتمندان كه كيمياگرى يعنى طلاسازى يادشان بدهند .
( 88 ) . ريش و پشم رهاكردگانى كه با كلاه درويشى و بوق و منتشا و كشكول و شال و رداى درويشى در كوچه و بازار به پرسه درآمده مدح على ميخواندند .
( 89 ) . ژوليده سر و ريشها و سروپا برهنگانى همراه چوب گرهدار بر دوش كه با صداى مهيب جلوى اين و آن سبز شده ( هو ، حق ) كشيده يا كلماتى مندرآوردى مانند : « اول ماس پنبه ، آخر ماس پنبه ، يادت باشه به پنبه ، يا مرد غريبم و زيپنبه » به زبان ميآوردند .
( 90 ) . دراويش يا گدايان درويشنماى مبرمى كه طلب حاجت از اغنيا ميكردند و چون نائل نميشدند در خانههايشان نشسته ، كاهدود راه انداخته حق ميزدند ، به اين صورت كه حق خانمانش را بباد بده . حق نابودش كن . حق دودمانش را برانداز .
( 91 ) . لشوش و بيكارههائى كه مردهء بىصاحبى يافته ، آن را كنار خيابان بنام برادر و پدر معرفى كرده جهت كفنودفنش از مردم پول ميگرفتند ، و چون كارشان در يك كوچه و معبر بكساد ميانجاميد مرده را به محل ديگر حمل ميدادند ، تا باد كرده بو ميگرفت و عاقبت هم او را به همان حال در جائى رها ميكردند .