كوچه پسكوچه و قهوهخانه و حوالى امامزادهها تعزيه ميخواندند و سقاخانهدارها « 78 » و منبر معجزهكنها « 79 » و ( پنجهگردان ) ها « 80 » و آب دهنفروشها كه آب دهانشان شفاى بيمار ميداد . در اين ضرب المثل كه ( به درويشه گفتند در دكانت را ببند ، دستش را گذاشت دم دهنش ) همچنين فالبينهاى
هامش
( 78 ) . اماكنى را خود خوابنما كرده بناى سقاخانه نهاده جهت آن پول گرفته ، اگر با رونق درميآمد آن را بپايان برده خود متولى شده به جمع نذور ميپرداختند و گرنه پس از كيسهبرى از اين و آن ، آن مكان را رها كرده آن خواب را براى جاى ديگر ميديدند .
( 79 ) . منبر و جاى شمعى حسينيهاى را خواب معجزه ديده ناشناسى را كه از آن چشم كور خود يا پاى چلاق خود را شفا گرفته بود بنمايش گذاشته رخت و لباس او را تكهتكه بمردم فروخته پول ميگرفتند .
( 80 ) . در جام برنجى كه در وسط آن پنجه دستى تعبيه شده بود آب ريخته باسم دست حضرت عباس و نيت شفا خورانده پول ميگرفتند ، اين نيز پنجههائى بود كه خوابنما شده بود .