بعدازظهر تا نزديك غروب كه آفتاب هنوز بوده باشد ، و بدترين آن غروب و بعد از آنكه ميگفتند ناخوشى بيمار سنگين مىشود ، و از آن بدتر شب شنبه و شب چهارشنبه كه از بدترين ميآمد . افراد بدقدم « 22 » و بدنفوس « 23 » كه به شومى قدم و بدى نفوس معلوم شده بودند نيز از افرادى بودند كه از طرف صاحب مريض ممنوع الملاقات ميشدند ، چه در سنگينى پا ناخوش رو به بدى رفته ، يا پس افتاده بيماريش سنگين ميگرديد و در بدى نفوس همان سخن زشت شامل حال بيمار ميگرديد .
براى مهمانى صبح اول وقت نميرفتند چه ميگفتند هنوز صاحبخانه به جمعو جور خانهء خود نپرداخته زندگيش ريختهواريخته است خجالت ميكشد . چنانچه در اول همين بحث هم گذشت سر ظهر و اول شب هم نميرفتند و ميگفتند بلكه غذاى مرتبى نداشته باشند ، يا به قدر خودشان تهيه ديده باشند ، يا مقدورشان نباشد فراهم كنند و شرمنده بشوند . شب شنبه نميرفتند و ميگفتند بلكه روز آن يعنى
هامش
( 22 ) . بدقدمى شامل كسانى بود كه داخل هركار و معاملهء هركس ميشدند آن كار سر نميگرفت و در دكان هر كاسب كه ميرفتند در كسبوكار به روى او بسته شده ، دادو ستدش معطل ميگرديد ، و يا ورودش در هرجا شر و فساد و فتنه راه ميانداخت .
( 23 ) . بدنفوس اشخاصى بودند كه زبان باختيارشان نبوده سخنانشان غالبا نسنجيده و نامناسب ادا ميگرديد ، مثلا بدون توجه در مجلس عروسىها و يا ديد و بازديدهاى عيد سال نو حرف طلاق و مرده و مريض و بدحال و مانند آن ميزدند و كلماتشان اكثرا بوى ناخوشايند نفاق و مرگومير و گرفتارى و شئامت و مثل آن ميداد : داستان مريض كر كه بعيادت بيمارى ميرود نشان دهندهء يكى از اين سخنان ميگردد : « كرى بعيادت بيمارى ميرود و در راه با خود ميگويد لابد كه در پرسيدن احوال بيمار خواهد گفت بهتر ميباشم و من بايد بگويم الحمد للّه و وقتى از بيمار احوالپرسى مىكند او ميگويد : خيلى بدم ، دارم ميميرم و كر كه جوابش را حاضر نموده بوده ميگويد الحمد للّه ، و ميپرسد طبيب چه غذا داده ؟ جواب ميدهد زهرمار و كر ميگويد گوارا باشد ، و ميپرسد طبيبت كيست و مريض كه از بدحالى عصبانى بوده ميگويد عزرائيل و كر جواب ميآورد خدا قدمش را مبارك گرداند . . . »