بمهمانى خدا هم نبايد رفت . « 25 »
به مهمانى لئيم نميرفتند ، بر اين عقيده كه گلوگير ميشوند ، يعنى ناخوش ميشوند ، بر اين توضيح كه كسى كه نتواند ببيند كسى لقمهاش را بخورد و لقمهء آدم را بشمرد « 26 » آن غذا از گلويش پائين نميرود و هضم نميشود و بيك طورى از گلويش بيرون ميآيد . « 27 » و در عوض بمهمانى سخى برغبت ميرفتند و ميگفتند
هامش
( 25 ) . غرض اذان مؤذن است كه اذان نگفته كسى به مسجد نميرود .
( 26 ) . لقمه شمردن را خود اين نگارنده ديد و شنيد كه آشنائى داشتم و وقتى در خلال سخن ميگفت يكى از دردسرهاى خانوادگى قوموخويش زن است كه هر روز دستهاىشان آمده سر سفره قطار شده لقمه ميزنند بدون اينكه حساب كنند هريك لقمه براى صاحبش سى شاهى ، دو قران تمام مىشود ، و يا سيب و پرتقال را بىمحابا پاره ميكنند بىآنكه بفهمند يكى فلان مقدار پول بالايشان رفته است .
( 27 ) . در امتحان گلوگير شدن لقمه هم از همين شخص كه گاهى رفقا را بمهمانى دوره دعوت مينمود اينكه هر وقت بر سر سفرهاش مينشستم چنان بود كه سير ميباشم يا تازه از سر سفره برخاستهام و چيزى از گلويم پائين نميرفت و وقتى چون اين مطلب را با ديگران در ميان گذاشتم آنها نيز همين را ميگفتند . همين كس وقتى عروسى پسرش بود و ميخواست از بيرون غذا خبر بكند و در آن يك ساعتى كه به دعوت در مجلسش بودم بيش از ده بار از جلو در مهمانان را سرشمارى نمود تا كم و زياد خبر نكند و بدبختىاش اينكه مهمانان هم كه طبق قاعده اين گونه مجالس جا عوض كرده اين بنزد آن دوست رفته ، آن بنزد اين ميآمد حسابش بهم ميريخت و بايد محاسبه را تجديد بكند ! عجيبتر فرداى آن بود كه چون تصادفا برخوردى با وى روى داد ميگفت تو كه نميخواستى براى شام خوردن بمانى ميگفتى تا يك غذا كمتر صورت بدهم . در مورد سخن ماقبل خوردن چيزى صرف كامل به حساب نميآيد و وقتى غذا يا خوردنىاى خورده حساب مىشود كه خورده و بسلامت هضم و دفع بشود ، چنانچه در اين باره منكرى خرمائى بدست گرفته از حضرت رسول ( ص ) ميپرسد آيا اين قسمت من مىباشد يا نه ، بر اين خيال كه اگر بگويد آرى بدور اندازد و اگر بگويد نه فرو بدهد و ايشان ميگويند اگر خوردى و هضم نمودى قسمت تو بوده ، اگر نه قسمت نداشتهاى . در جهت كراهت از سفرهء لئيم داستانى است كه كسى بر سفرهء منعمى -