تخطي إلى المحتوى الرئيسي

طهران قديم ( فارسى ) — صفحة 394

مساهمون:

ص٣٩٤
ميشم ، و راشو كشيد رف ، تا رسيد به آقا موشه . موشه گف : خاله‌قزى . چادر يزى ، پيرن گلى ، كفش قرمزى كجا ميرى ؟ گف : باركللا پسر . آفرين پسر . با اين حرف زدن . ميروم در همدون . شو كنم بر رمضون . نون گندوم بخورم ، قليون بولور بكشم . منت بابا نكشم . گف : حالا كه پسنديديم ، زن من ميشى . گف : اگه زنت شدم ، خواستى بزنيم ، با چى ميزنى . گف : با اين دمب نرم و نازكم . گف : بله كه ميشم . چرا نميشم ، خوبم ميشم . و زن و شوور شدن و به خوبى و خوشى با هم زندگى كردن تا يه روز كه خاله سوسكه رفته بود لب رودخونه رختاى آقا موشه‌رو بشوره افتاد تو رودخونه و آقا موشه كه ديد برگشتن خاله‌سوسكه طول كشيد دلش شور افتاد دوييد طرف رودخونه ، ديد داره رو آبا دسّ و پا ميزنه و با چارتا جس « 61 » خودشو رسوند به دكون سبزى فروشى و يه هويج ورداش دندون‌دندونى كرد ، نوردوون درس كرد گذوش تو رودخونه كشيدش بيرون و كولش گرف رسوندش خونه ، اما هوا سرد بود سرما خورد ، سينه‌پئلو « 62 » كرد يه كلّه افتاد ، تو رختخواب . « 63 » آقا موشه رخت كلف تنش كرد . واسه‌ش آش پخ « 64 » . كاراشو كرد . كرسى واسه‌ش گذوش . حكيم دواش كرد تا عرق كرد حالش جا اومد ، اما انقده لاغر و بىجون شده بود كه آقا موشه دلش سوخ گف واسه‌ش حليم بپزه جون بيگيره و حليمو پخت و اومد بكشه پاش سر خورد و افتاد تو ديگ .
هامش
( 61 ) . جستن ، جهيدن . ( 62 ) . پهلو . ( 63 ) . در معنى بيهوش و بىگوش ، بدترين حال . ( 64 ) . پخت .
طهران قديم ( فارسى ) — صفحة 394 | جعفر شهرى باف