تخطي إلى المحتوى الرئيسي

طهران قديم ( فارسى ) — صفحة 391

مساهمون:

ص٣٩١
كوچه . همينطور از اين محل به اون محل تا به گوش پسر پادشا رسيد و يه روز سوار اسب شد بره ماه‌پيشونى رو ببينه . همون روزى كه اون اومده بود ، دخترام بىخبر از همه‌جا رفته بود رو پشت‌بوم رخ پهن بكنه كه پسر پادشا چشش به اون افتاد و يه دل نه ، صد دل عاشقش شد و برگش تو قصر و خواهر مادرشو فرساد برن اونو بييارن و همچى كه اومدن و در خونه‌رو زدن و زن‌باباهه شنف برا ماه‌پيشونى اومدن دوييد تو خونه ماه‌پيشونى رو كرد تو صندخونه « 51 » درشو قلف كرد دختر خودشو سفيداب ماليد ، ابروواشو كشيد . دمب خرو كرد زير موآش ، چارقد كشيد روش و عوض اون آوردش تو اطاق . هرچى گفتن اين اون دخترى كه شازاده گفته نيس . گف الا و بللا همونه دختر ديگه نداريم . ناچار و از اونجا كه شازاده گفته بود نبادا دس خالى بييان ، ورش داشتن بردن . اما همچى كه چش شازاده به اون خورد و فهميد حقه بهش زدن همچى خلقش تنگ شد كه شمشير گذوش زير گلو دختر كه راسشو بگه و اونم كه ديگه چاره نداش افتاد به عيض و لوه و بنا كرد از اول تا آخر و تعريف كردن ، تا اونجا كه گف ماه‌پيشونىرو ننه‌ش حبس كرده تو صندخونه و شازاده كه شنف اين دفه با عزت هرچى تموم‌تر و ساز و دهل و ناقاره عقب ماه‌پيشونى فرسساد ، آورد عقدش كرد ، هف شبانه‌روز واسه‌ش عروسى گرفت و دم پيشونىرم گف بمونه واسه‌ش آفتابه آب بكنه . قصه‌ى ما بسر رسيد قلاغه به خونه‌ش نرسيد . * * قصه‌هائى هريك همراه تعاليم و تفاهيم مختلف كه گويندگانشان در مطابقت با سن‌وسال و درك شنونده ، يا شنوندگانشان با خوشروئى و آب‌وتاب
هامش
( 51 ) . صندوقخانه .