تخطي إلى المحتوى الرئيسي

طهران قديم ( فارسى ) — صفحة 392

مساهمون:

ص٣٩٢
و حوصله‌ى تمام تعريف ميكردند و شنوندگانشان كه سراپا گوش شده ، چنان به طرفشان خم شده دل و حواس ميدادند كه گفتى ميخواهند براى بيرون كشيدن جملاتشان به دهانشان بروند ، در نمونه‌ى دوسه قصه‌ى زير كه مادرها و مادربزرگ‌ها براى بچه‌ها ميگفتند :

قصه‌ى خاله سوسكه

يكى بود يكّى نبود . يه خاله سوسكه بود . يه روز باباش صداش كرد گفت : تو ديگه گنده شدى ، از آب و گل دراومدى ، ديگه نبايد نون منو بخورى بيرونش كرد بره شوور بكنه . خاله سوسكه يه پيرن « 52 » از پوسّ پياز قرمز تنش كرد و از همون يه جف كفش دوخ « 53 » پاش كرد و يه چادر از بلگ « 54 » شنبليله سرش كرد ، را افتاد بره شوور بكنه . رسيد تو بازار به يه دكون نجارى و نجاره گف : خاله‌سوسكه كجا ميرى ؟ خاله‌سوسكه گف : خاله‌سوسكه و درد پدرم ، من كه از گل بهترم ، حرفتو بفم « 55 » بزن ! نجاره گف : خاله‌قزى ، چادر يزى « 56 » ، پيرن گلى ، كفش قرمزى ، كجا ميرى ؟ گف : ميرم در همدون . شو « 57 » كنم بر رمضون . نون گندوم بخورم ، قليون بولور « 58 » بكشم ، منت بابا نكشم . گف : زن من ميشى ؟ گف : اگه زنت بشم ، دعوامون كه شد با چى مىزنيم ؟ نجاره گف : با تيشه‌ى نجاريم .
هامش
( 52 ) . پيراهن . ( 53 ) . دوخت . ( 54 ) . برگ . ( 55 ) . بفهم . ( 56 ) . يزدى . ( 57 ) . شوهر . ( 58 ) . بلور .
طهران قديم ( فارسى ) — صفحة 392 | جعفر شهرى باف