تخطي إلى المحتوى الرئيسي

طهران قديم ( فارسى ) — صفحة 355

مساهمون:

ص٣٥٥
خواب تماشاى آسمان شفاف نيل‌گون و ستارگان درشت چشمك‌پران و ورود به سير افلاك و ملكوت و انديشه‌هاى سماوى آرام‌بخش تا نزديك خوابشان شده كاسه آب يخ‌ها و كوزه‌هاى آب كرده كنار بسترهايشان نهاده شده به بستر بروند . و باز پشت‌بام و پشت‌بام بخواب‌هائى با پشت‌بامهاى چسبيده بهم مثل دلهايشان . با صفا و صميميت‌هايشان . با شوخى بذله‌ها و خنده‌هاى از ته دلشان . با هواى پاك صاف بىدودودمشان . با آسمان شفاف و ماه و ستاره‌هاى درخشانشان . با شهر خلوت بىغلغله غوغايشان . با خروس‌خوانىهاى نيمه‌شبانشان . با زمزمهء ملكوتى مناجات شب زنده‌دارهايشان . با دلنگ و دلنگ صداى زنگ و زنگوله‌هاى شتر و الاغهاى حامل بار و بنه‌ى دهاتىهايشان . با تن و جان‌هاى بىهول و هراس و دلهره اضطرابشان . با خاطرجمعى از فردا و فرداهايشان . با دل‌قرصى از دخل و خرج معينشان . با مردم خوب مهربانشان . با هم‌آزارى و هم لخت‌كنى نداشتنشان . با قناعت و رضايتشان . و در آخر با نقل و قصه افسانه‌هايشان در دور هم جمع شدن‌ها و جواب‌هاى دلنشين از روى حوصله‌ى به سئوال‌هاى تمام نشدنى بچه‌هايشان . در نمونه‌ى سئوال و جوابهاى زير كه ناگزير هر بچه‌ى هوشيار با ديدن ماه و ستاره‌هاى آسمان از پدر و مادر نموده جواب ميطلبيد : ؟ - ننه ، يا آقا ! اين سفيدى چيه از اين‌ور آسمون به اون‌ور آسمون كشيده
هامش
- گذشته همچنان كاهگل كهنه اكسير مىشود ، بوذر جمهر ميگويد نه رنج و بيمارى قلب و نه تجويز طبيب در كار بوده . بلكه بيمارىام تمارضى به خاطر نشان دادن اجراى دستور آبادى و اين‌كه نه به مدت هفت سال ، بلكه در پنج سال آن كار شده . آن هم در آن وسعت كه نه در پايتخت و حوالى پادشاه ، بلكه در هيچ نقطه‌ى مملكت ، جائى كه آبادان نشده ديوار خرابه كه كاهگل كهنه داشته به آن باشد نمانده است و اين‌كه نشان بدهم هرآينه سرپرست كشور ، بزرگى و جلالت خويش از ملت دانسته خود را خادم ، نه مخدوم و خدمتگار ، نه صاحب اختيار حساب بكند ميتواند هم كشور و هم دل مردم آباد بكند .