نفتى در آنها ملحوظ ميگرديد و سماور برنجى و ورشوى آتش ميكردند ! يعنى داراها كه سماور برنجى در زندگيشان پيدا ميشد و اقليت ناچيز خانهها را تشكيل ميدادند . چه بقيه را سماور حلبىدارها و قورى استكان نعلبكى سفالى « 26 » دارها تشكيل ميدادند كه همان يك چوبهى كبريت و حبهء ذغال و چند قطره نفت غنيمتشان ميآمد . شايد اين فقر عميق امتداد تاريخى داشته به ازمنهى ماضى و ماضىتر و زمان حافظ و سعدى و پيش از آن ميرسيد ، به شهادت بيت شيخ عليه الرحمه كه آورده ( آتش از خانه همسايهء درويش مخواه - كانچه بر روزن او ميگذرد دود دل است ) تا بعد از آن مرحومىها چه آورده پس از آنهائىها چه بياورند ؟ !
به همين جهات يكى از عادات اين فقراى آتشطلب در خانهها از زن و مرد آن بود كه در كوچه و بازار يكسره سر به زير داشته به زمين و اطراف نگريسته درصدد تهيه چوب و چل و خار و خاشاك از گوشه و كنار معابر برآمده و در كيسه ريخته براى سماور آتش كردن و زير ديگ و ديزى گيراندن ببرند تا آنجا كه بخاطر صرفهجوئى هيزم اگر وسيلهء خوراكى پختنىاى فراهم شده بود اگر آبگوشت و كوفته و مثل آن بود يك جا پخته هر نوبت مقدارى از آن را بر روى حرارت دودكش سماور يا شعلهء چراغ لامپا كه سهپايهء بلندى براى اين كار داشتند گرم ميكردند و تا اين سربزيرى و چشم به زمينى تكميل بشود بايد گفته شود ، اين كار منحصر به چوب و چيلك جمعكنها نميگرديد كه كاغذ و كهنه جمعكنها از ايشان فقيرتر بوده چه از آن راه ارتزاق ميكردند ، و پوست هندوانه جمعكنها كه به نام برّه و گوسفند آنها را برده و شسته ميخوردند و در آخر ته سيگار جمعكنها كه از آن طريق تأمين سيگار و اعتياد خود به آن ميكردند از جوانانى به نام فكلى گشنه . بايد اضافه كنم اين گدائى آتش و كبريت مربوط به
هامش
( 26 ) . به اسم استكان نعلبكى گلى .