ميآيد و نذر مىكند كه اگر رفع آن شود در رسيدن به مقصد فقيرى را خوشنود بكند اما هرچه عقب گدا ميگردد كسى كه دست دراز نموده ، يا غريب الغربا ، يا بيمار كربلا كند به چشمش نميخورد و از آنكه نميتواند نذرش را ادا كند به خود ميگويد شهر لا مذهبها از اين بهتر نميشود ، تا بعدازظهر روزى چشمش به مرد لباس چركينى مىخورد كه روى چمن پشت ديوار كارخانهاى به خواب رفته است . پس با مشاهدهاش از آنكه توانسته بالاخره گدا يافته خود را از زير دين نذر درآورد خوشحال شده سكه طلائى به روى تكه كاغذى كنارش نهاده دور مىشود .
اما هنوز خوشحاليش جا نيفتاده ، جلب رضايت اعتقادش نشده بوده كه پليس دستگيرش نموده به جرم تعطيل كردن يك نوبت كار كارخانه و ايجاد خسارت و اضافه بر آن تخريب روح و بهم ريختگى تعادل فكرى كارگرى محترم و توليد سوء سابقه براى او تحويل دادگاهش ميدهد . بازرگان هرچه به خود فشار مىآورد كه چگونه توانسته در شهرى غريب كارخانهاى را از كار انداخته ، موجب چنان خسارت گرديده ، اخلال در روح و سابقهى كارگرى ناشناخته بكند فكرش به جائى نرسيده ، تا از طرف مترجم دادگاه حالى مىشود مردى كه بنظرش فقير آمده بوده عهدهدار قسمتى از توليد زنجيرى كارخانه بوده كه از ساعت استراحتش استفاده ميكرده است و با بيدار شدن و ديدن سكهى طلا ، يعنى پول مفت هوس خوردن شيشهاى نوشابه مىكند و از آن كارش به ميگسارى كشيده ، در نتيجه مست و از كار منفك و كارخانه تعطيل مىشود ، و زمانى جرم بازرگان سنگينتر مىشود كه آلمانى را گدا فرض كرده است !
در اين اضافه كه حرف گداها و ماجراى گفته شده مربوط به يك زمان يعنى شش هفت سالگى نگارنده بوده ، زمانى كه جنگ در آلمان نقطهى سالمى بجا نگذاشته بوده ، سقوط پولى و اقتصادشان يك گونى مارك را با يك گونى سيبزمينى برابر نموده بوده ، مردم از قحط و غلا شكم خود با كشت بر روى بامها سير ميكردهاند و در مقابل كشور ما نه تنها در سلم و سلامت و آب از آب
طهران قديم ( فارسى ) — صفحة 298
مساهمون: جعفر شهرى باف
ص٢٩٨