تخطي إلى المحتوى الرئيسي

طهران قديم ( فارسى ) — صفحة 111

مساهمون:

ص١١١
اشك ريخته ، شيون سر داده ، خاك مزار بر سر ميريخت و با زبان لهجه‌دارى كه نشان ميداد از اهالى بروجرد و حوالى آن بايد باشد شيون سر داده ميگفت قربانعلى جانم ! پسرم ! عزيز دلم ! قوت قلب مادر ! به عيد مباركيت آمده‌ام مادر ! آمده‌ام بگويم رخت نووت مباركت باشد مادر ! ديدى آنهمه حسرت رخت نو ميكشيدى به آرزويت رسيدى مادر ؟ رخت سفيدت مباركت مادر ! يادت مىآيد چقدر حسرت يك گل شيرينى و يك انگشت حلواى شكرى را ميخوردى مادر ؟ ! پاشو ببين چه خوب حسرت‌روا شدى مادر ! ببين چقدر شيرينى و حلوا دورت خير ميكنند مادر ! كه چون بيش از آن طاقت ضجه شنيدن‌ها و كلمات آتش‌زايش را نداشتم از آنجا دور شده با خود گفتم معلوم مىشود آرزوى همه برآورده مىشود آخر !

حاجى فيروز

چنانچه سابقا در مطربى ذكرش گذشت حاجى فيروز گروهى بودند كه از دوران ارباب نوكرى و حرمسرادارى و خواجه‌سرا نگه‌دارى به وجود آمده بود ، به اين خاطر كه چون آزاد و يا رانده شده و يا تشكيلات اربابانشان بهم ريخته بىسرو سامان ميشدند ، بناچار بخاطر بىموئى صورت « 62 » و سياهى چهره و نداشتن بعضى از مخرج‌هاى حروف مورد مسخره‌ى مردم قرار گرفته امر معاش ميكردند ، تا لوطى
هامش
( 62 ) . كلا سياه‌هاى واقعى خصى شده بودند و به اين خاطر كه بدون ريش و سبيل و صورتهايشان بسان صورت زنان صاف و عارى از مو بود ، و دليل آن زرخريد بودنشان و اين كه در حرمسرا قدرت تجاوز به زنان حرم نداشته ، آنان نيز از ايشان بهره‌مند نتوانند گرديد ، اگرچه با دادن پول و كسب ترضيهء خاطرشان كه برايشان نزد ارباب وساطت اين و آن بكنند به انواع ديگر مورد فايده‌شان قرار ميدادند . در رابطهء بيضه و ريش اين ماجرا كه وقتى حاكمى را درد چشم عارض شده ، طبيب حنا به كف پايش مىبندد و نديم حاكم كه بىادب خصىاى بوده به تخطئه‌ى طبيب ميگويد حناى كف پا را با درد چشم چه -