تخطي إلى المحتوى الرئيسي

طهران قديم ( فارسى ) — صفحة 114

مساهمون:

ص١١٤
بالا رو نبين چشى زير پا كن * خدا بهت داده ياد فقرا كن
و به همچنين :
ارباب خودم سرام و بَرِيكم * ارباب خودم سرتو بارا كن نوروز اومده بوسى به لَبِيكم * وختِ ماچ بوسه‌س ماچى به لُپيكم ارباب خودم بُزبُز قندى * دنيا دو روزه چرا نميخندى بگو چرا نميرخصى * بگو چرا نميخندى ؟
و با هر جمله‌ى شعر كه با زدن به دنبك يا داريه ( دايره ) به سبكى نسيم و جنبش موج به جست و خيز و پيچ‌وخم و پس‌وپيش و دولا و راست شدن و كج و معوج نمودن اندام و چهره و عضلات خود برآمده حاضران را مسرور ميساختند ، تا كم‌كم كه نسل آنان نيز در عقب سياه‌هاى واقعى رو به انقراض نهاده ، به تدريج كه سياه‌هاى بىمزه و بىمزه‌تر به روى كار آمده ، همراه طول زمان عرض وجود كه از پيش از عيد وارد كار شده تا هفته بعد آن‌كه به عوض كار اخاذى ميكردند .

داستان سياه مبتدى

وقتى سياه دسته‌اى بيمار شده ، اجبارا سردسته به جايش بىاطلاعى را مىآورد و چون هرچه به او تعليم ميدهد سياه نميتواند ضبط بكند ، اين گونه قرار ميگذارد كه در مجلس حواسش متوجه او بوده غلطهايش را با گفته و علم و اشاره‌ى او اصلاح بكند . پس با اين قرار بازى شروع و در همان گفت و شنيد اول ، سياه خرابكارى مىكند كه سردسته از كنارش رد شده آهسته ميگويد : اينطور نه ! و سياه هم ميگويد اينطور نه كه بدتر مىشود و سردسته صدا را بلندتر نموده ميگويد : نه اينجورى پدرسوخته ! سياه هم مثل او با صداى بلندتر همان را ، تا سردسته عصبانى شده سرش فرياد ميكشد : بيا برو گمشو پدرسوخته ريدى به مجلس ! و با جواب سياه كه مجلس غرق خنده شده بهتر از اصل گفت و شنيد جالب مىشود .