شوهرش پارچهء اعلائى خريده از همان هفتهء اول بر رويش شروع به سوزنزنى و مليلهدوزى و پيرايه مىكند و زن دوم با بىتفاوتى و اينكه جان نكنده به تن مىباشد و قباسفيد قباسفيد مىباشد به وقتگذرانى ميپردازد تا خبر آمدنشان ميرسد و چيزى كيسهمانند دوخته و شبيه همسايه در بقچه پيچيده به حمام ميفرستد و زن اول در اين خيال كه با پوشيدن و بيرون آمدنشان از حمام مردم چه تعريفها از قباى وى و چه تكذيبها از قباى او ميكنند كنار در حمام مىايستد و از اول كسى كه سئوال خوب و بد قباهاى آنها مىكند همان ميشنود كه از همسايه شنيده بوده به اين معنى كه ( قباسفيد قباسفيد مىباشد ) ! ؟ ماجرائى كه داستان و داستانى كه ضرب المثلى شبيه ( دوغ و دوشاب يكى مىباشد ) در اين نتيجه كه اكثريت را صدف و خزف و در و خرمهره برابر مىباشد !
زيارت قبول ! !
عنوان فوق جملهاى بود كه شوهرهاى سوزمانى « 37 » هاى سر پل ذهاب تحويل حجاج از مكه برگشته و زائران عتبات ميدادند .
ماجرا از اين قرار بود كه تعدادى كولى سنّى چادرنشين در حوالى كرمانشاه و سر پل ذهاب سكونت داشتند كه امرشان از دزدى و فحشا ميگذشت و مرغوبترين مشتريانشان زائران و حاجيان از عتبات و حجاز بازگشته بودند كه چون به اين مناطق ميرسيدند زنان چادرنشين مذكور با ارائه امتعهى زينتى و دستباف كه به كار سوغات ميآمد به چادر كشيده به تحريك ميل غريزيشان برميآمدند و آنها نيز كه ماهها از خانواده به دور افتاده ، « لنگه كفش كهنه در بيابان برايشان نعمت ميآمد » بناچار مجذوب ميگشتند و در هنگام عمل كه از خود بى خود ميشدند جيب و بغلشان تهى ميگرديد و در بيرون آمدن از چادر شوهر
هامش
( 37 ) . كولى بدكاره . همچنين نسبتى از بدترين كه زنها در منازعات به هم بدهند .