است و درباره دامنگيرى تهران هم داستانها ميسرودند و كسانى را شاهد ميآوردند و شعرهائى داشتند . منجمله اين شعر كه كاغذنويسها از قول مشتريان مينوشتند :
دلم بس نالههاى زير دارد * فلك بر گردنم زنجير دارد
مگر ديدار ما روز قيامت * كه طهران خاك دامنگير دارد
اما هيچكدام مورد قبول حقير نميافتاد ، مگر اينكه با تعريفهائى كه از داروغهها ميكردند رستم از ستم داروغههاى شهر و ولايت خودش پناه بتهران كه سواد اعظم بوده و احيانا دادى بدادرس ميرسيده و ، پيش امنيه باز ميرغضب ! بوده آورده ، ماندگار شده ، پير شده ، كارش ، به : چون پير شدى حافظ در فلانت را بگذار ، و آنجاها كشيده است !
داروغه
در هر صورت چنان كه گفته شد ميخ طويلههاى حلقهدارى به جرزهاى طرف جنوب غرب چهارسو كوبيده شده بود كه ميگفتند با آن مردم را ( دو ساق ) « 19 » ميكردهاند و پدرم روزى مرا بدانجا برده منظره دو ساق و ( نسق ) « 20 » و داروغه و محل آن را برايم مجسم كرده چگونگيش را تعريف نمود .
ميگفت چهارسو بزرگ مركز داروغه شهر يعنى جاى داروغهى بزرگ ( سر داروغه ) بود كه در آن بحكمرانى مينشست . در طرف جرزهاى نسق تخت داروغه قرار داشت كه خودش بالاى آن روى تشكچه نشسته تكيه به پشتى ميداد و فراشها و مأمورينش در اطرافش حلقه زده گوش بفرمان ميشدند .
معمولا داروغهگى مثل غالب مشاغل دولتى مانند ( نواقلى ) و ( گمرگ ) و ( ماليه ) خريد و فروش و به اجاره و قنترات ( كنترات ) درميآمد كه داروغه آن را يعنى نظم و نسق شهر را
هامش
براى اينكه خود را آسوده كنند ميگويند هفهف ( يعنى رفت ، رفت ) و دو مرتبه دراز ميكشند .
( 19 ) . حبس ، توقيف ، بند ، زنجير ، عذاب ، شكنجه .
( 20 ) . نظم و ترتيب اما در فهم عام : آزار ، اذيت ، اشكلك ( چوب لاى انگشتان گذاشتن ) ، صدمه .