نمينگريست و كسى را ملوث نمينمود و در آخر ديدگان ملتمس دريوزهاش در ديدگان ترياكيان خسيس كه حتى از دود ترياك دهان خود بطرفش مضايقه كرده ، آن را تا آخر بلعيده در ريهها هضم ميكردند بود كه از زانوى يكى به زانوى ديگريشان نشسته درخواست مينمود ! اين بسته به آن نبود كه اين ماده سمّى تا آن حد در وجود حيوانى مانند كلاغ سياه قهوهخانه پستخانه اثر گذارده بود ، بلكه اكثريت جمعيت مملكت را بروز كلاغ سياه انداخته بود .
مردمانى كه از زن و فرزند و كسب و كار و خانه و زندگى دست كشيده معتكف قهوهخانهها و پاىبند منقلها گرديده بودند و خاكسترنشينانى كه خاكستر منقلها خاكسارشان نموده ، دود كبود ترياك خانمانشان را تاريك ساخته ، آتش ذغال بال و سينه كبوترى زندگانيشان سوزانده ، چوب زرد و سياه وافور چون چوب مرگ بتنشان خورده اسكلتشان ساخته ، حقهء آن حقه بكارشان برده ، سوراخ تنگ آن دنيا بر آنها تنگ نموده بود ، تا آن حد كه از ده تن اجتماع بالغ يك محفل لااقل هشت تن آنان مبتلاى به آن بودند كه چه از راه كشيدن و چه از طريق خوردن بايد استعمال بكنند .
اين مناط به دار و ندار و شغل و منصب و وضع و لباس و مقام و موقعيت نداشت كه بايد معتاد شده يا از آن حذر بكند ، بلكه عادتى عام و راه نجاتى براى تمام مردم بود كه در جميع ذوقيات و تفننات و شادىها و مجالس سرور و مهمانى ، يا گرفتارىها و هم و غم و درماندگى و هر گونه بيمارى و درد و مرض چه مختصر و چه شديد و امثال آن بايد به آن رو آورند و اگر در ميان طبقهء كاسب و تاجر اين ابتلا اندكى تخفيف ميگرفت در عوض در ميان نوكر باب و كارمند دولت اعم از نظامى و پليس و ديگر دستگاههاى آن بشدت فزونى يافته بود ، چه هم وقت زيادترى داشتند و هم عايدات مستمر و درآمد زحمت نكشيده و از اينرو كمتر نوكر دولتى از نشاندار و بىنشان بود كه شبانهروز چندين ساعت و مثقال مصرف ترياك نداشته باشد .
از ترياك و ترياكى نمايشها و تآترها و تقليدهاى بسيار تهيه شده بود ، كه به ترياكى ميگفتند خانهات آتش گرفت يا دخترت را بردند ميگفت بگذار اين يك بست را بزنم تا ببينم چه بايد بكنم ! و امثال اين كه نمايش ميدادند و روزنامهها نقاشىها و كاريكاتورها و صورتهاى مختلف ميكشيدند و تصنيفها و داستانهاى زياد بقلم ميآوردند ، اما هيچيك مفيد فايده نيفتاده هر روز بر تعداد ترياكيان اضافه ميگرديد و پامنقلىها زيادتر ميشدند ، چه داروئى
طهران قديم ( فارسى ) — صفحة 251
مساهمون: جعفر شهرى باف
ص٢٥١