تخطي إلى المحتوى الرئيسي

طهران قديم ( فارسى ) — صفحة 217

مساهمون:

ص٢١٧
قبيل شلواردوزى و مادگى تكمه سجاف‌دوزى آنها را انجام ميدادند كه چند برابر خرجيشان كار ميكردند ، كه ميگفت به كار واداشتن آنها براى آنست كه نان مفت نخورده باشند . از بيانات اوست كه هركس بخواهد خانه شاگرد يا كلفت يا شاگرد داشته باشد اگر بخواهد مال و هستيش از دستبرد در امان بماند بايد با آنها روى هم بريزد ، چه شاگردى كه با استاد محرم و بخلوت كشيده شد مال استاد را مال خودش حساب مىكند . و كلفت كه دست بسر و گوشش كشيده يا صيغه شد ، خودش را شريك المال ميداند كه نه تنها حيف و ميل نميكند ، بلكه براى خودشيرينى دور و بر خرج را هم جمع مىكند . از خصوصياتش نيز بود كه همواره از كسادى بازار و نداشتن كسب و كار شكايت ميكرد و چون محرمى از او سئوال مىكند ؟ ميگويد از آن جهت كه وقتى شكوه از كسادى و ندارى و مثل آن بكنم كسى توقع تمنائى از من نميكند ، يعنى راه خواهش هر مفت‌بر و قرض خواه و دستى بگير و اعانه بستان ، حتى اگر زن و فرزند هم باشد بسته مىشود ، به غير جلوبندى چشم و نظر كه اگر به آن اعتقاد داشته باشى هر چشم به دو نظر بد پيشگيرى مىشود ، براى اين كه مردم چندانكه فقر و مسكنت و درماندگى و گرفتارى و تيره‌روزى و سياه‌بختى مردم را مىتوانند ببينند خوشبختى و سعادت آنان را نميتوانند ببينند ، و وقتى دربارهء كمى و بدى فروشش ميپرسند كه با اين بازار خراب پس چگونه است كه هنوز اينهمه كار دوخته دسته ميكنى ؟ جواب ميدهد پس ميگوئيد به آن پتياره‌ها « يعنى زنها » نان مفت بدهم ؟ ! همين نازك‌بينى و انديشه‌هاى تجارتى او بود كه روزهائى را كه چيزى نفروخته بود گرسنه‌اش ميگذراند ، كه ميگفت كسب نكرده خرج نبايد كرد و روى اين حساب ناهارهايش منوط به وقتى بود كه دشت و فتحى كرده باشد و اگر تا عصر و غروب هم چيزى نفروخته بود چيزى از جيب مايه نميگذاشت ، تا روزى كه شكوه‌ى ( دشت و فتح ) « 62 » نكردنش را پيش يكى از خياطهايش بنام ( شيخ رجبعلى ) كه بعدها از پيران طريقت و دستگيران حقيقت گرديد ميبرد و از ضعف و ناتوانيش كه سه بعد از ظهر است و هنوز چيزى بلبش نرسيده ، دست و پايش ميلرزد شكايت مىكند و شيخ رجبعلى ميگويد دشت و فتح نكرده‌اى كه نكرده‌اى ، از آنها كه تا به حال كرده‌اى بخور ، كه از كوره بدر رفته با لهجه‌ى تركى فارسى ميگويد : يعنى تو ميگوئى
هامش
( 62 ) . داد و ستد ، معامله ، معاشرت .
طهران قديم ( فارسى ) — صفحة 217 | جعفر شهرى باف