كه حيلهاى چارهساز هم درآمد و به زودى اين فروشندهها توانستند مشتريان پراكنده و كسب و كار از دست رفته را باز گردانده كار را به رواج اندازند كه براى خريداران هم ( چه خوش بُوَد كه برآيد به يك كرشمه دو كار . . . ) به حساب ميآمدند ، چه زن بود و خواهش دل و او بود و ارضاء هوى و هوسهايش كه با يك دستنبد به دست كردنش توسط جوانى دلپسند و لمس و مس شدن از سر انگشتان او كل وجودش راضى شده خريدار ميگرديد ، با فايدهاى ديگر كه كمتر هم چانه زده ، گرانتر هم خريده ، كمتر ايراد گرفته ، زودتر ميپسنديد ، مخصوصا اگر فروشنده شوخ و شنگ و خوشزبان و اهل شوخىباردى هم بوده ، نگاههاى مشتاقانهاى هم ارائه مينمود كه معامله خيلى سريعتر و خوبتر و دلبخواهتر صورت ميگرفت ، كه هنوز نيز اين ابتكار برجا و كمتر فروشندهاى در دكاكين زرگرى ميتوان يافت كه داراى سن و سال بالا بوده ، قيافه و بروروئى نداشته باشد . « 26 »
هامش
( 26 ) . در اين رابطه داستان زير كه : زرگرى با ايمان فوت شده و دو پسر از او باقى ميماند كه يكى از آنها تا راه ايمان و تقواى پدر را فرو نگذارد ترك يار و ديار كرده در غارى ساكن شده مشغول عبادت مىشود و يكى شغل پدر دنبال و دكانى باز كرده به زرگرى ميپردازد ، اما همواره وسيلهء پيلهورى كه راه از كنار غار برادر داشته بوده وى را نصيحت ميكرده كه به شهر بازگشته راحت و آسايش بر خود حرام ننمايد و اگر ميل تقوا و ديانت دارد ميان شهر و عائله و مردم هم ميتواند آن را حفظ كرده برادر نميپذيرفته و تا منزلت خود از ترك دنيا به رخ برادر شهرنشين بكشاند روزى غربالى را آب كرده به پيلهور ميدهد تا آن را به برادر برساند و پيلهور با تعجب فراوان كه چگونه آب در غربالى ميتواند قرار داشته باشد آن را آورده به زرگر ميسپارد و او آن را گرفته از ريسمانى از طاق دكان ميآويزد و در عوض گلولهى آتشى از كوره درآورده ميان پنبه گذارده به او ميدهد كه تقديم برادر غارنشين بكند ! چون تحفهء برادر زرگر به برادر غارنشين ميرسد متحير ميماند كه جواب غربالش اگر بالاتر نبوده پائينتر هم نبوده كه اتصال پنبه و آتش نيز غير قابل قبول مىباشد و تا سر از كار برادر درآورد كه او با چه سبب يا جادو آن عمل ابراز داشته روانه شهر شده پيش برادر و روزى به حجرهى وى ميرود و در اين هنگام نيز زنى براى خريد دستبند ميآيد و زرگر دستبندى آورده به دست زن مىكند و همچنانكه آستين را از ساعد زن بالا زده تا دستبند را به دستش ببندد و برادر غارنشين چشمش به ساعد سيمين زن مىافتد غليانى در اندرونش پديد و ديگر هوايش به جوش ميآيد كه با همين حالت نيز آب از غربال رها شده به زمين ميريزد كه برادر زرگر رو به برادر زاهد نموده ميگويد اگر در شهر بودى و با مردم بزيستى و با ساق و ساعد زنان لمس و مس داشتى و آب غربالت نريخت زاهد بوده كه با نبودن و نديدن همه كس زاهد مىباشد . شيخ نيز شبيه اين مضمونى دارد كه ميگويد :شنيدم زاهدى در كوهسارى * قناعت كرده از مردم بغارى
به دو گفتم چرا در شهر نائى * كه از آزار غربت وا رهائى
بگفت آنجا پريرويانِ نغزند * چو گل بسيار شد پيلان بلغزند