مرشد غلامحسين غول بچهء نقال
غلامحسين غول بچه دانشمندانه سخن ميگفت و سخنش سنگينى تمام داشت و سرتاسر مطالبش مملو بود از پند و اندرز و عبرت و تنبيه و حكمت و نصيحت كه در لابلاى داستانهايش از موضوعات الهام ميگرفت ، باينترتيب كه مثلا : از داستان پرواز كيكاوس توسط كركسها به آسمان نتيجه چنين ميگرفت كه آدمى ناصبور و ناشكر و بلندپرواز مىباشد كه تا بهر مرتبه برسد باز ميل مراتب بالاتر را مينمايد و اظهار نظر مينمود كه خوشا بر احوال مردمى كه سپاسگزار نعم الهى و شناساى حدود و مراتب خود بوده پا از آن فراتر ننهاده در حد خويش شاكر بوده ، خود را به دردسر نيندازد ، داستانهائى در اين زمينه آورده و متنبه مينمود كه رفيع بودن و سرو سرور بودن و بالا بودن تا وقتى قابل اعتنا و احترام مىباشد كه با صفات آدميت و شرافت و عزت نفس و مردمدارى و زيردستنوازى و اخلاق حميده توأم بوده باشد كه نه هر بالانشينى در خور اعتنا مىباشد كه خاك و خاشاك در بالاترين نقطهى عمارت مينشينند اما در نظر اهل خرد جز خاك و كاه بىقابليتى نميباشند و لئالى خوشاب و جواهر پرآب در اسافل ابنيه ، شايد در بن دخمه و چاهى از خانه و مكان جا بگيرند ، اما ارزش و اعتبارشان اظهر من الشمس مىباشد و از اين مقوله در نظم و نثر و شعر و غزل و داستان و دعا و دوران ، تا نقلش بپايان ميرسيد و اين تنها نقالى بود كه خود را اسير اعتياد ترياك نساخته بود و براى گويندهاى كه خود را مربى اخلاق ميدانست آلودگى و واعظ غير متّعظ بودن را ننگ و عار ميدانست .
از وقايع قابل ذكر مربوط به اين مرشد آنكه شبى در قهوهخانهى كوچهى مردهشوخانهى خيابان چراغ برق ، جوان بىمعرفتى به اطرافيانش اظهار مىكند كه نقالى هم واقعا عجب كار كمزحمت بىمايهء پردرآمدى مىباشد ! و اين سخن به گوش مرشد غلامحسين ميرسد . فردا شب كه آمادهء نقل مىشود جوان را بوسط قهوهخانه كشيده ، به او ميگويد اگر بگفتهى ديشب خودت كه نقالى مفتخورى مىباشد اعتقاد دارى و آن را كمزحمتترين كارها ميدانى كه از عهدهى همه كس بيرون ميآيد ، فقط سه مرتبه به چشم اين جمعيت نگاه كن و با صداى بلند بگو ( ماست ) تا از همين دقيقه طومار نقالى را درهم پيچيده سراغ بيلزنى و عملگى رفته ديگر اسمى از آن به زبان نياورم ، و جوان كه با همه بىادبى تربيت احترام به بزرگتر در خونش عجين گرديده بود غرق خجالت شده دست مرشد را بوسيده ، ديگر در آن