خواهند آمد .
شغاد احساس مىكند كه ممكن است براى شاه كابل خطرى در پيش باشد و شايد هم كشته شود . در دل ناراحت مىشود و به فكر چاره مىافتد . شغاد فورا سوارى پيش شاه كابل مىفرستد و پيامى به او مىدهد و مىگويد كه « هرطور شده از رستم معذرت بخواهد . بهتر است كه خود شاه به پيشواز رستم آيد و از كردهء خويش اظهار ندامت كند و مجلس بزمى بافتخار رستم به پا دارد . »
شاه كابل پس از دريافت پيام شغاد احساس خطر مىكند و براى معذرتخواهى از رستم با پاى برهنه و پياده بخارج شهر مىآيد و از رستم استقبال گرمى مىكند و درخواست مىنمايد كه از گناهش درگذرد . و نيز برستم ميگويد كه « چون رستم قدمرنجه فرموده و به كابل آمده است ميخواهم يك ميهمانى بزرگى به افتخارش ترتيب دهم » :
سپهدار كابل برآمد ز شهر * زبان پر ز پوزش روان پر ز زهر
دو رخرا به خاك سيه برنهاد * همى كرد پوزش ز كار شغاد
همى رفت پيشش برهنه دو پاى * سرى پر ز گرد و دلى پر ز راى
پس از اين معذرتخواهى رستم گناه او را مىبخشد و شاه كابل مجلس بزمى مىآرايد و سور مفصلى به رستم و همراهيانش مىدهد و بعدا به رستم ميگويد : « اگر ميل دارى به شكار به روى در شكارگاه ما شكارهاى خوبى هست . آهو و بز و گور فراوان است ولى شكارچى خوب كم است . » :
بهبخشيد رستم گناه ورا * فزون كرد از آن پايگاه ورا
بر شهر كابل يكى جاى بود * ز سبزى زمينش دلاراى بود
به دو اندرون آب و چندى درخت * بشادى نهادند هر جاى تخت
بسى خوردنيها بياورد شاه * بياراست خرم يكى جشنگاه
از آن پس برستم چنين گفت شاه * كه « چون رايت آيد به نخجيرگاه
« يكى جاى دارم كه بر دشت و كوه * به هر جاى نخجير گردد گروه
« همه دشت غرمست و آهو و گور * كسى را كه باشد تكاور ستور
« بچنگ آيدش گور و آهو بدشت * از آن دشت خرم نشايد گذشت »