درون چاهها نيزههاى دراز و نوكتيزى كار بگذارد و سر چاهها را با پوشال جنگلى بپوشاند و بطور كلى استتار كند تا تشخيص چاهها براى رستم ممكن نباشد . شغاد به شاه كابل تأكيد مىكند كه از اين راز با كسى سخن نگويد . بالاخره ميهمانى ترتيب مىيابد و شغاد در آن ميهمانى بدمستى مىكند و شاه كابل بر او خشم ميگيرد و ناسزا ميگويد . با اين نقشه نطفهء قتل رستم بوسيلهء شغاد بسته مىشود :
« تو از تخمهء سام نيرم نئى * برادر نئى خويش رستم نئى
« نكرد است ياد از تو دستان سام * برادر ز تو كى برد نيز نام ؟ »
شغاد از گفتار شاه كابل ناراحت مىشود و قيافهء حقبجانبى مىگيرد و به زابل پيش رستم مىرود . رستم از ديدن شغاد خوشحال مىگردد و از شغاد مىپرسد :
چنين گفت « كز تخمهء سام شير * نزايد دگر زورمند و دلير
« چگونه است كار تو با كابلى ؟ * چگويد وى از رستم زابلى ؟ »
شغاد در پاسخ رستم مىگويد كه « از شاه كابل سخن مگوى كه مرا در يك ميهمانى پيش همهء بزرگان كابل خوار كرد و دشنام داد » :
چنين گفت پاسخ برستم شغاد * كه « از شاه كابل مكن نيز ياد
« مرا بر سر انجمن خوار كرد * همان گوهر بد پديدار كرد
« به من گفت چندست از اين باژوساو * نه با سيستان ما نداريم تاو
« از اين پس نگويم كه او رستمست * نه زو مردى و گوهر من كمست »
رستم چون اين سخنان مىشنود مىگويد :
چو بشنيد رستم برآشفت و گفت * كه « هرگز نماند سخن در نهفت
« من او را بدين گفته بيجان كنم * بر او بر دل و ديده پيچان كنم »
رستم آمادهء كارزار مىشود تا به كابل رود . ولى شغاد به او مىگويد كه : « با شاه كابل رزم نكن ، من فكر مىكنم كه او از كردهء خويش پشيمان خواهد شد و به زودى قاصدى نزد رستم خواهد فرستاد و از رستم تقاضاى عفو خواهد كرد . » رستم مىگويد « من به كابل سپاه نخواهم برد ، فقط برادرم زواره و صد سوار و صد نفر پياده با من