تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سيراف ( بندر طاهرى ) ( فارسى ) — صفحة 614

مساهمون:

ص٦١٤
مىترسد به پشت درخت پناه مىبرد ولى رستم تيرى بر كمان گذاشته و آنچه قدرت دارد كمان را مىكشد و بسوى شغاد رها مىكند . شغاد و درخت بهم دوخته مىشود ( ش 79 و 80 ) و شغاد پيش از او جان مىسپارد . و رستم چون اين مىبيند شكر خدا را بجاى آورده و خودش نيز با دنيا وداع مىكند و چنان كه سيمرغ گفته بود بالاخره خون اسفنديار رستم را نيز بدنبال خود بديار مرگ مىكشاند و سيستان را به عزا مىنشاند .
شغاد آمد آن چرخ را بركشيد * بزه كرد و يكباره اندر كشيد تهمتن به سختى كمان برگرفت * بدان خستگى پيچش اندر گرفت برادر ز تيرش بترسيد سخت * بيامد سپر كرد شاخ درخت چو رستم چنان ديد بفراخت دست * چنان خسته از تير بگشاد شست درخت و برادر بهم بربدوخت * بهنگام رفتن دلش برفروخت شغاد از پس زخم او آه كرد * تهمتن به دو درد كوتاه كرد چنين گفت رستم كه « يزدان سپاس * كه بودم همه ساله يزدان‌شناس « از آن پس كه جانم رسيده بلب * بر اين كين من روز نامد بشب » بگفت اين و جانش برآمد ز تن * بر او زار و گريان شدند انجمن
از طرفى زواره برادر ديگر رستم هم با اسبش بدرون چاه ديگرى مىافتد و مىميرد و چندين سوار ديگر نيز به سرنوشت آنها دچار مىشوند . خبر كشته شدن رستم و زواره و ساير گردان زابلى كه همراه رستم به كابل رفته بودند به سيستان مىرسد و زال نيز از ماجرا اطلاع پيدا مىكند . زال گريان شده و فرامرز را با سپاهى به كابل مىفرستد تا جسد زواره و رستم را به زابل بياورد و حق شاه كابل را هم بر كفش بگذارد :
زواره بچاه دگر در بمرد * سوارى نماند از بزرگان و خرد خروشى برآمد ز زابلستان * ز بدخواه و از شاه كابلستان هميريخت زال از بر يال خاك * هميكرد روى و بر خويش چاك همى گفت « زارا گو پيلتن * نخواهم كه پوشد تنم جز كفن « چرا بايدم زندگانى و كام ؟ * چرا بايدم خورد و آرام و نام ؟ » هم آنگه فرامرز را با سپاه * فرستاد تا جنگ جويد ز شاه تن كشته از چاه بازآورد * جهانرا بزارى نياز آورد