« برفتند و ما را سپردند جاى * نماند كسى در سپنجى سراى
« فراوان بگشتم من اندر جهان * چه در آشكارا چه اندر نهان
« كه تا راه يزدان بجاى آورم * خرد را بدين رهنماى آورم
« چو از من گرفت اين سخن روشنى * ز بد بسته شد دست اهريمنى
« زمانه بيازيد چنگال شير * مرا همچو گور اندر آورد زير
« اميدم چنان است كاندر بهشت * دل و جان من بدرود هرچه كشت
« به مردى مرا پور دستان نكشت * نگه كن بدين گز كه دارم به مشت
« بدين چوب شد روزگارم بسر * ز سيمرغ و از رستم چارهگر
« فسونها و اين جادوى زال ساخت * كه اين بند و رنگ از جهان او شناخت »
چو اسفنديار اين سخن ياد كرد * بپيچيد و برگشت رستم به درد
چنين گفت « كز ديو ناسازگار * مرا رنج بهر آمد از روزگار
« چنانست كو گفت يكسر سخن * ز مردى بكژى نيفكند بن
« چو بيچاره برگشتم از دست اوى * بديدم كمان و برو شست اوى
« سوى چاره گشتم ز بيچارگى * نهادم به دو سر بيكبارگى
« زمان ورا در كمان ساختم * چو روزش سرآمد بينداختم
« همانست كز بد بهانه منم * وزين تير گز در فسانه منم »
« چنين گفت با رستم اسفنديار * كه « اكنون سرآمد مرا روزگار
« تو از من مپرهيز و خيز ايدر آى * كه ما را دگرگونهتر گشت راى
« مگر بشنوى پند و اندرز من * بدانى سرمايه و ارز من
« بكوشى و آن را بجاى آورى * بزرگى بر او رهنماى آورى »
تهمتن بگفتار او داد گوش * پياده بيامد برش باخروش
همى ريخت از ديدگان آب گرم * همى مويه كردش به آواى نرم
چو دستان خبر يافت از رزمگاه * از ايوان چو باد اندر آمد به راه
چنين گفت با رستم اسفنديار * كه « از تو نديدم بد روزگار
« ز گشتاسپ ديدم بد بدگمان * نه رستم نه مرغ و نه تير و كمان
« مرا گفت رو سيستانرا بسوز * نخواهم گزين پس بود نيمروز
« بكوشيد تا لشكر و تاج و گنج * به دو ماند و من بمانم برنج
« كنون بهمن اين نامور پور من * خردمند و بيدار دستور من
« ز من خود پدروارش اندر پذير * همى هرچه گويم ز من ياد گير
« بزابلستان در ورا شاد دار * سخنهاى بدگوهران باد دار
« بياموزش آرايش كارزار * نشستنگه بزم و رزم و شكار
« مى و رامش و زخم و چوگان و بار * بزرگى و برخوردن از روزگار »
تهمتن چو بشنيد بر پاى خاست * ببر زد بفرمان او دست راست
كه « گر بگذرى زين سخن نگذرم * سخن هرچه گفتى تو فرمان برم »
سيراف ( بندر طاهرى ) ( فارسى ) — صفحة 608
مساهمون: غلامرضا معصومى
ص٦٠٨