تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سيراف ( بندر طاهرى ) ( فارسى ) — صفحة 608

مساهمون:

ص٦٠٨
« برفتند و ما را سپردند جاى * نماند كسى در سپنجى سراى « فراوان بگشتم من اندر جهان * چه در آشكارا چه اندر نهان « كه تا راه يزدان بجاى آورم * خرد را بدين رهنماى آورم « چو از من گرفت اين سخن روشنى * ز بد بسته شد دست اهريمنى « زمانه بيازيد چنگال شير * مرا همچو گور اندر آورد زير « اميدم چنان است كاندر بهشت * دل و جان من بدرود هرچه كشت « به مردى مرا پور دستان نكشت * نگه كن بدين گز كه دارم به مشت « بدين چوب شد روزگارم بسر * ز سيمرغ و از رستم چاره‌گر « فسونها و اين جادوى زال ساخت * كه اين بند و رنگ از جهان او شناخت » چو اسفنديار اين سخن ياد كرد * بپيچيد و برگشت رستم به درد چنين گفت « كز ديو ناسازگار * مرا رنج بهر آمد از روزگار « چنانست كو گفت يكسر سخن * ز مردى بكژى نيفكند بن « چو بيچاره برگشتم از دست اوى * بديدم كمان و برو شست اوى « سوى چاره گشتم ز بيچارگى * نهادم به دو سر بيكبارگى « زمان ورا در كمان ساختم * چو روزش سرآمد بينداختم « همانست كز بد بهانه منم * وزين تير گز در فسانه منم » « چنين گفت با رستم اسفنديار * كه « اكنون سرآمد مرا روزگار « تو از من مپرهيز و خيز ايدر آى * كه ما را دگرگونه‌تر گشت راى « مگر بشنوى پند و اندرز من * بدانى سرمايه و ارز من « بكوشى و آن را بجاى آورى * بزرگى بر او رهنماى آورى » تهمتن بگفتار او داد گوش * پياده بيامد برش باخروش همى ريخت از ديدگان آب گرم * همى مويه كردش به آواى نرم چو دستان خبر يافت از رزمگاه * از ايوان چو باد اندر آمد به راه چنين گفت با رستم اسفنديار * كه « از تو نديدم بد روزگار « ز گشتاسپ ديدم بد بدگمان * نه رستم نه مرغ و نه تير و كمان « مرا گفت رو سيستانرا بسوز * نخواهم گزين پس بود نيمروز « بكوشيد تا لشكر و تاج و گنج * به دو ماند و من بمانم برنج « كنون بهمن اين نامور پور من * خردمند و بيدار دستور من « ز من خود پدروارش اندر پذير * همى هرچه گويم ز من ياد گير « بزابلستان در ورا شاد دار * سخنهاى بدگوهران باد دار « بياموزش آرايش كارزار * نشستنگه بزم و رزم و شكار « مى و رامش و زخم و چوگان و بار * بزرگى و برخوردن از روزگار » تهمتن چو بشنيد بر پاى خاست * ببر زد بفرمان او دست راست كه « گر بگذرى زين سخن نگذرم * سخن هرچه گفتى تو فرمان برم »