رستم هوس شكار مىكند و به شكارگاه مىرود :
ز گفتار او رستم آمد بشور * ز آن دشت پرآب و نخجير و گور
بفرمود تا رخش را زين كنند * همه دشت پر باز و شاهين كنند
زواره همى رفت با پيلتن * تنى چند از آن نامدار انجمن
رخش احساس خطر مىكند ولى رستم متوجه نميشود . چند قدمى جلوتر مىروند باز رخش احساس خطر مىكند و قدمى برنميدارد و رستم ناراحت مىشود و با تازيانه رخش را به پيش رفتن وامىدارد و ناگهان رخش با رستم بچاه مىافتند ( ش 79 و 80 ) چاهى كه شغاد و شاه كابل براى نابودى رستم كنده بودند :
همى رخش از آن خاك نو يافت بوى * تن خويش را كرد چون گردگوى
همى جست و ترسان شد از بوى خاك * زمين را به نعلش همى كرد چاك
بزد گام رخش تكاور به راه * چنين تا بيامد ميان دو چاه
دل رستم از اسب شد پر ز خشم * زمانش خرد را بهپوشيد چشم
يكى تازيانه برآورد نرم * بزد تنگدل رخش را كرد گرم
دو پايش فروشد به يك چاهسار * نبد جاى آويزش و كارزار
بن چاه پرحربه و تيغ تيز * نبد مرد را هيچ جاى گريز
بدريد پهلوى رخش بزرگ * بر و يال آن پهلوان سترگ
به مردى تن خويش را بركشيد * دلير از بن چاه سر بركشيد
پس از اينكه رستم و رخش در چاه مىافتند شغاد براى تماشاى آنها در پشت درختى خود را پنهان مىكند . رستم چشم گشوده و او را مىبيند و پى مىبرد كه علت گرفتارى او همان برادرش شغاد بوده است . رستم شغاد را صدا مىزند و مىگويد كه از تركش من كمان مرا با دو تير به من بده كه اگر لازم شد از آن استفاده كنم :
چو با خستگى چشمها برگشاد * بديد آن بدانديش روى شغاد
بدانست كان چاره و راه اوست * شغاد فريبنده بدخواه اوست
چنين گفت پس با شغاد پليد * كه « اكنون كه بر من چنين بد رسيد
« ز تركش برآور كمان مرا * به كار آور آن ترجمان مرا
« بزه كن بنه پيش من با دو تير * نبايد كه آن شير نخجير گير
« ببيند مرا زو گزند آيدم * كمانى بود سودمند آيدم »
شغاد كمان رستم و دو تير را به او مىدهد و خود چون خيلى