تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سيراف ( بندر طاهرى ) ( فارسى ) — صفحة 607

مساهمون:

ص٦٠٧
« بيك تير برگشتى از كارزار * بخفتى بر اين بارهء نامدار « بخوردى يكى چوبه تير گزين * نهادى سر خويش بر پيش زين « هم‌اكنون به خاك اندر آيد سرت * بسوزد دل مهربان مادرت » هم آنگه سر نامبردار شاه * نگون اندر آمد ز پشت سياه زمانى همى بود تا يافت هوش * بر آن خاك بنشست و بگشاد گوش سر تير بگرفت و بيرون كشيد * همى پر پيكانش در خون كشيد همانگه به بهمن رسيد آگهى * كه تيره شد آن فر شاهنشهى بيامد به پيش پشوتن بگفت * كه « اين كار ما گشت با درد جفت « تن ژنده‌پيل اندر آمد به خاك * جهان گشت از اين درد بر ما مغاك » برفتند هر دو پياده دوان * ز پيش سپه تا در پهلوان بديدند جنگى برش پر ز خون * يكى تير خونين بدست اندرون پشوتن بر او جامه را كرد چاك * خروشان بسر بر پراكند خاك همى گشت بهمن به خاك اندرون * بماليد رخ را بر آن گرم خون پشوتن همى گفت « راز جهان * كه داند ز نام‌آوران و مهان ؟ « چو اسفنديارى كه از بهر دين * به مردى برآهيخت شمشير و كين « جهان كرد پاك از بد بت‌پرست * به بيداد هرگز نيازيد دست « بروز جوانى هلاك آمدش * سر تاجور سوى خاك آمدش « بدى را كزويست گيتى به درد * پرآزار از او جان آزادمرد « فراوان بر او بگذرد روزگار * كه روزى نبيند بد كارزار » جوانان گرفته سرش در كنار * همى خون ستردند از آن شهريار پشوتن بر او بر همى مويه كرد * رخى پر ز خون و دلى پر ز درد همى گفت زار « اى يل اسفنديار * جهاندار وز تخمهء شهريار « كه بركند اين كوه جنگى ز جاى ؟ * كه افكند شير ژيان را ز پاى ؟ « كه كند اين پسنديده دندان پيل ؟ * كه آكند اين موج درياى نيل ؟ « چو كردى جهانرا ز بدخواه پاك * نيامدت از شير و از ديو باك « كنون كامدت سودمندى به كار * همى خاك بينمت پروردگار « كه نفرين بر اين تخت و اين تاج باد * سزد گر نيارم از او هيچ ياد « كه چون تو سوارى يل شهريار * فكندش بدينسان بدين خاك‌خوار « سزد گر شود مر درى تاج و گاه * بر آن بيوفا شاه گشتاسپ شاه » چنين گفت با دانش اسفنديار * كه « اى مرد داناى به روزگار « مكن خويشتن پيش من در تباه * كه اين بود بهر من از تاج و گاه « تن مرده را خاك باشد نهال * تو از كشتن من بدينسان منال « كجا شد فريدون و هوشنگ و جم ؟ * ز باد آمده بازگردد بدم « همان پاكزاده نياكان من * گزيده سرافراز و پاكان من