« بيك تير برگشتى از كارزار * بخفتى بر اين بارهء نامدار
« بخوردى يكى چوبه تير گزين * نهادى سر خويش بر پيش زين
« هماكنون به خاك اندر آيد سرت * بسوزد دل مهربان مادرت »
هم آنگه سر نامبردار شاه * نگون اندر آمد ز پشت سياه
زمانى همى بود تا يافت هوش * بر آن خاك بنشست و بگشاد گوش
سر تير بگرفت و بيرون كشيد * همى پر پيكانش در خون كشيد
همانگه به بهمن رسيد آگهى * كه تيره شد آن فر شاهنشهى
بيامد به پيش پشوتن بگفت * كه « اين كار ما گشت با درد جفت
« تن ژندهپيل اندر آمد به خاك * جهان گشت از اين درد بر ما مغاك »
برفتند هر دو پياده دوان * ز پيش سپه تا در پهلوان
بديدند جنگى برش پر ز خون * يكى تير خونين بدست اندرون
پشوتن بر او جامه را كرد چاك * خروشان بسر بر پراكند خاك
همى گشت بهمن به خاك اندرون * بماليد رخ را بر آن گرم خون
پشوتن همى گفت « راز جهان * كه داند ز نامآوران و مهان ؟
« چو اسفنديارى كه از بهر دين * به مردى برآهيخت شمشير و كين
« جهان كرد پاك از بد بتپرست * به بيداد هرگز نيازيد دست
« بروز جوانى هلاك آمدش * سر تاجور سوى خاك آمدش
« بدى را كزويست گيتى به درد * پرآزار از او جان آزادمرد
« فراوان بر او بگذرد روزگار * كه روزى نبيند بد كارزار »
جوانان گرفته سرش در كنار * همى خون ستردند از آن شهريار
پشوتن بر او بر همى مويه كرد * رخى پر ز خون و دلى پر ز درد
همى گفت زار « اى يل اسفنديار * جهاندار وز تخمهء شهريار
« كه بركند اين كوه جنگى ز جاى ؟ * كه افكند شير ژيان را ز پاى ؟
« كه كند اين پسنديده دندان پيل ؟ * كه آكند اين موج درياى نيل ؟
« چو كردى جهانرا ز بدخواه پاك * نيامدت از شير و از ديو باك
« كنون كامدت سودمندى به كار * همى خاك بينمت پروردگار
« كه نفرين بر اين تخت و اين تاج باد * سزد گر نيارم از او هيچ ياد
« كه چون تو سوارى يل شهريار * فكندش بدينسان بدين خاكخوار
« سزد گر شود مر درى تاج و گاه * بر آن بيوفا شاه گشتاسپ شاه »
چنين گفت با دانش اسفنديار * كه « اى مرد داناى به روزگار
« مكن خويشتن پيش من در تباه * كه اين بود بهر من از تاج و گاه
« تن مرده را خاك باشد نهال * تو از كشتن من بدينسان منال
« كجا شد فريدون و هوشنگ و جم ؟ * ز باد آمده بازگردد بدم
« همان پاكزاده نياكان من * گزيده سرافراز و پاكان من
سيراف ( بندر طاهرى ) ( فارسى ) — صفحة 607
مساهمون: غلامرضا معصومى
ص٦٠٧