چنين گفت رستم باسفنديار * كه « اى سير ناگشته از كارزار
« بترس از جهاندار يزدان پاك * خرد را مكن با دل اندر مغاك
« من امروز نز بهر جنگ آمدم * پى پوزش و نام و ننگ آمدم
« تو با من به بيداد كوشى همى * دو چشم خرد را بپوشى همى
به دادار زرتشت و دين بهى * بنوش آذر و آذر فرهى
« بخورشيد و ماه و باستا و زند * كه دل را برانى ز راه گزند
« نگيرى به ياد آن سخنها كه رفت * و گر پوست بر تن كسى را بكفت
« بيائى ببينى يكى خان من * رونده است كام تو بر جان من
« گشايم در گنج ديرينه باز * كجا گرد كردم بروز دراز
« كنم باربر بارگيهاى خويش * بگنجور ده تا براند ز پيش
« برابر همى با تو آيم به راه * روم چونكه فرمان دهى پيش شاه
« پس ار شاه بكشد مرا شايدم * همان نيز اگر بند فرمايدم
« نگه كن كه داناى پيشين چگفت * كه كس را مباد اختر شوم جفت
« همى چاره جويم كه تا روزگار * ترا سير گرداند از كارزار »
چنين داد پاسخ كه « مرد فريب * نيمروز پيكار و روز نهيب
« از ايوان و خان چند گوئى همى ؟ * رخ آشتى چند شوئى همى ؟
« اگر زنده خواهى كه مانى بجاى * نخستين بتن بند ما را بساى »
رستم اصرار مىكند و راه مسالمت پيش مىگيرد و اسفنديار انكار مىكند و راه نبرد مىجويد . رستم مىگويد « نام مرا زشت مكن و جان خودت را هم خوار منماى از جنگ چيزى جز بدى و بدبختى ببار نيايد . » بالاخره رستم وعدههاى زيادى به اسفنديار مىدهد و وعدهء هزاران كنيز و هزاران گوهر درخور شاه و گنج سام نريمان .
رستم وعده مىدهد اينكه خودش به خدمت شاه گشتاسپ ميرود ولى اسفنديار نپذيرفته و برستم مىگويد « سخنهاى ياوه مگو و وعدههاى بيهوده به من نده جز رزم از تو چيزى نخواهم . تو بايد با من جنگ كنى و من تو را دست و پا بسته پيش شاه ببرم . » چون رستم مىداند كه بيش از اين سخن گفتن و خواهش كردن بيهوده است . تير گز را كه سيمرغ به او داده بود در كمان گذاشته و سر به آسمان بلند مىكند و ميگويد « خدايا تو خود دانى من هرچه خواستم شاهزاده را از كار ننگى كه متوجه من مىشود بازدارم نشد . خدايا اين كار را براى من