تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سيراف ( بندر طاهرى ) ( فارسى ) — صفحة 601

مساهمون:

ص٦٠١
به پشوتن هم وصيت مىكند و ميگويد « چون به ايران رفتى به پدرم گشتاسپ شاه بگو : بهانه كردى كه شاهى را به من ندهى مرا به اين مأموريت خطرناك فرستادى حالا ديگر راحت شدى و بمادرم نيز بگو : كه او هم پس از مرگ من به زودى به من ملحق خواهد شد و روان مرا در آنجا روشن خواهد ساخت و به زن و خواهرانم هم بگو : كه ديدار ما باشد به دنياى ديگر . » اسفنديار مرد و رستم و پشوتن و بهمن و زواره و ساير دلاوران او را از زمين برداشتند و بر تابوت آهنى گذاشته و فرش ديباى چينى بر تابوت گستردند و كفن ديباى زرى بر تن او پوشانيدند و تاج فيروزه‌اى بر سرش گذاشتند . چهل قاطر رستم انتخاب كرد كه دو قاطر زير تابوت و 38 قاطر سوار در طرف چپ و راست و جلو و عقب جنازهء او حركت ميكردند . دم اسب سياه اسفنديار را بريدند و در جلو سپاه حركت دادند ( ش 78 ) . سپاه رفت ولى بهمن در زابل پيش رستم ماند و بنا به وصيت اسفنديار رستم او را به خانهء خويش برد و از آن پس به تعليم و تربيت او همت گماشت . مدتى گذشت و خبر كشته شدن اسفنديار به گشتاسپ شاه رسيد . بزرگان ايران شاه را سرزنش كردند و گفتند كه چرا اسفنديار را به اين مأموريت فرستاده است ، رستم كه دشمن ايران نبود ، ولى تو كه پدر اسفنديار هستى منظورت كشته شدن او بود . مدتى گذشت رستم نامه‌اى به گشتاسپ نوشت و اظهار ندامت از آن پيش‌آمد ناگوار كرد و گفت « بهمن را تعليم داده و به همه فنون و رموز جنگى و سواركارى و شكار و چوگان‌بازى آشنا شده است . » گشتاسپ نامه‌اى برستم و نامه‌اى هم به بهمن نوشت و از رستم تشكر كرد كه بهمن را تعليم داده و از بهمن خواست كه پيش پدربزرگش شاه گشتاسپ برود . بهمن پس از مدتى از زابل بدربار گشتاسپ شاه رفت و گشتاسپ هنگامى كه بهمن را ديد از پشيمانى و خجلت سرخ شد و گريه كرد و از آن پس نام بهمن
سيراف ( بندر طاهرى ) ( فارسى ) — صفحة 601 | غلامرضا معصومى