تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سيراف ( بندر طاهرى ) ( فارسى ) — صفحة 602

مساهمون:

ص٦٠٢
را اردشير گذاشت . فردوسى در اين‌باره چنين گفته است :
دگرباره رستم زبان برگشاد * « مكن شهريارا ز بيداد ياد « مكن نام من زشت و جان تو خوار * كه جز بد نيايد از اين كارزار « هزارانت گوهر دهم شاهوار * همان تاج با ياره و گوشوار « در گنج سام نريمان و زال * گشاده كنم پيشت اى بهيمال « همه پاك پيش تو گرد آورم * ز زابلستان نيز مرد آورم « همه مر ترا پاك فرمان برند * گه رزم بدخواه را بشكرند « وزان پس به پيشت پرستاروش * روم تا بپيش شه كينه‌كش « ز دل دور كن شهريارا تو كين * مده ديو را بر تن خود كمين « جز از بند ديگر ترا دست هست * به من بر كه شاهى و يزدان‌پرست « كه از بند تو جاودان نام بد * بماند مرا وز تو بد كى سزد ؟ » برستم چنين گفت اسفنديار * كه « تا چند گوئى سخن نابكار ؟ « مرا گوئى از راه يزدان بگرد * ز فرمان شاه جهان‌بان بگرد « كه هركو ز فرمان شه شد برون * خداوند را كرده باشد فسون « جز از رزم يابند چيزى مجوى * چنين گفتنىها بخيره مگوى » چو دانست رستم كه لابه به كار * نيايد همى پيش اسفنديار كمانرا بزه كرد و آن تير گز * كه پيكانش را داده بود آب رز چنان راند آن تير گز در كمان * سر خويش كرده سوى آسمان همى گفت با پاك دادار هور * فزايندهء دانش و فر و زور « همى بينى اين پاك جان مرا * نهان مرا هم زبان مرا « كه من چند كوشم كه اسفنديار * مگر سر بگرداند از كارزار « تو دانى كه بيداد كوشد همى * به من جنگ و مردى فروشد همى « ببادا فره اين گناهم مگير * تو اى آفرينندهء ماه و تير » چو خودكامه جنگى بديد آن درنگ * كه رستم همى دير شد سوى جنگ به دو گفت « اى سگزى بدگمان * نشد سير جانت ز تير و كمان ؟ « ببينى كنون تير گشتاسپى * دل شير و پيكان لهراسپى » تهمتن گز اندر كمان راند زود * بدان‌سان كه سيمرغ فرموده بود بزد راست بر چشم اسفنديار * سيه شد جهان پيش آن نامدار خم آورد بالاى سرو سهى * ازو دور شد دانش و فرهى گرفتش بش و يال اسب سياه * ز خون لعل شد خاك آوردگاه چنين گفت رستم باسفنديار * « كه آوردى آن تخم زفتى ببار « تو آنى كه گفتى كه روئين تنم * بلند آسمان بر زمين بر زنم « من از شست تو هشت تير خدنگ * بخوردم نناليدم از نام و ننگ