را اردشير گذاشت . فردوسى در اينباره چنين گفته است :
دگرباره رستم زبان برگشاد * « مكن شهريارا ز بيداد ياد
« مكن نام من زشت و جان تو خوار * كه جز بد نيايد از اين كارزار
« هزارانت گوهر دهم شاهوار * همان تاج با ياره و گوشوار
« در گنج سام نريمان و زال * گشاده كنم پيشت اى بهيمال
« همه پاك پيش تو گرد آورم * ز زابلستان نيز مرد آورم
« همه مر ترا پاك فرمان برند * گه رزم بدخواه را بشكرند
« وزان پس به پيشت پرستاروش * روم تا بپيش شه كينهكش
« ز دل دور كن شهريارا تو كين * مده ديو را بر تن خود كمين
« جز از بند ديگر ترا دست هست * به من بر كه شاهى و يزدانپرست
« كه از بند تو جاودان نام بد * بماند مرا وز تو بد كى سزد ؟ »
برستم چنين گفت اسفنديار * كه « تا چند گوئى سخن نابكار ؟
« مرا گوئى از راه يزدان بگرد * ز فرمان شاه جهانبان بگرد
« كه هركو ز فرمان شه شد برون * خداوند را كرده باشد فسون
« جز از رزم يابند چيزى مجوى * چنين گفتنىها بخيره مگوى »
چو دانست رستم كه لابه به كار * نيايد همى پيش اسفنديار
كمانرا بزه كرد و آن تير گز * كه پيكانش را داده بود آب رز
چنان راند آن تير گز در كمان * سر خويش كرده سوى آسمان
همى گفت با پاك دادار هور * فزايندهء دانش و فر و زور
« همى بينى اين پاك جان مرا * نهان مرا هم زبان مرا
« كه من چند كوشم كه اسفنديار * مگر سر بگرداند از كارزار
« تو دانى كه بيداد كوشد همى * به من جنگ و مردى فروشد همى
« ببادا فره اين گناهم مگير * تو اى آفرينندهء ماه و تير »
چو خودكامه جنگى بديد آن درنگ * كه رستم همى دير شد سوى جنگ
به دو گفت « اى سگزى بدگمان * نشد سير جانت ز تير و كمان ؟
« ببينى كنون تير گشتاسپى * دل شير و پيكان لهراسپى »
تهمتن گز اندر كمان راند زود * بدانسان كه سيمرغ فرموده بود
بزد راست بر چشم اسفنديار * سيه شد جهان پيش آن نامدار
خم آورد بالاى سرو سهى * ازو دور شد دانش و فرهى
گرفتش بش و يال اسب سياه * ز خون لعل شد خاك آوردگاه
چنين گفت رستم باسفنديار * « كه آوردى آن تخم زفتى ببار
« تو آنى كه گفتى كه روئين تنم * بلند آسمان بر زمين بر زنم
« من از شست تو هشت تير خدنگ * بخوردم نناليدم از نام و ننگ