تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سيراف ( بندر طاهرى ) ( فارسى ) — صفحة 598

مساهمون:

ص٥٩٨
« شگفتى نمايم هم امشب ترا * به‌بندم ز گفتار بد لب ترا « برو رخش رخشنده را برنشين * يكى خنجر آبگون برگزين » چو بشنيد رستم ميان را ببست * وزان جايگه رخش را برنشست همى راند تا پيش دريا رسيد * ز سيمرغ روى هوا تيره ديد چو آمد بنزديك دريا فراز * فرود آمد آن مرغ گردن‌فراز برستم نمود آن زمان راه خشك * همى آمد از باد او بوى مشك بماليد بر تاركش پر خويش * بفرمود تا رفت رستم بپيش گزى ديد بر خاك سر بر هوا * نشسته برش مرغ فرمانروا به دو گفت « شاخى گزين راستر * سرش برتر و تنش بر كاستر « بدين گز بود هوش اسفنديار * تو اين چوب را خوار مايه مدار « بر آتش تو اين چوبرا راست كن * يكى نغز پيكان نگه كن كهن « بنه پر و پيكان برو بر نشان * نمودم ترا از گزندش نشان » « چو ببريد رستم بن شاخ گز * بيامد ز ره تا بايوان و رز بدان راه سيمرغ بد رهنماى * همى بود بر تاركش بر بپاى به دو گفت « اكنون چو اسفنديار * بيايد كه جويد ز تو كارزار « تو خواهش كن و چربى و راستى * مزن هيچگونه در كاستى « مگر بازگردد بشيرين سخن * به ياد آيدش روزگار كهن « چو پوزش كنى چند و نپذيردت * همى از فرومايگان گيردت « بزه كن كمان را و اين چوب گز * بدينگونه پرورده در آب رز « ابر چشم او راست كن هر دو دست * چنان چون بود مردم گزپرست « زمانه برد راست آن را به چشم * به چشم است بخت ار ندارى تو خشم » سپيده همانگه ز كه بردميد * ميان شب تيره اندر چميد بپوشيد رستم سليح نبرد * بسى از جهان‌آفرين ياد كرد نشست از بر كوههء ژنده‌پيل * همى شد چو كشتى بدرياى نيل چو آمد بر لشگر نامدار * كه كين جويد و رزم اسفنديار برافراز شد رستم چاره‌جوى * خروشى برآورد بيغاره جوى كه « اى شيردل چند خسبى چنين * كه رستم نهاد است بر رخش زين » بپوشيد جوشن يل اسفنديار * بيامد بر رستم نامدار خروشيد چون روى رستم بديد * كه « نام تو باد از جهان ناپديد « برآنسان كه از من بخستى تو دوش * نبودت دل و مغز و نه راى و هوش « فراموش كردى تو سگزى مگر * كمان و برگرد پرخاشخر « كنون رفتى و جادوئى ساختى * بدينسان سوى رزم من تاختى « تو از جادوى زال گشتى درست * و گرنه برو يال تو گور جست « چنانت بدوزم همه تن به تير * كه نايد ببر چارهء زال پير »