« شگفتى نمايم هم امشب ترا * بهبندم ز گفتار بد لب ترا
« برو رخش رخشنده را برنشين * يكى خنجر آبگون برگزين »
چو بشنيد رستم ميان را ببست * وزان جايگه رخش را برنشست
همى راند تا پيش دريا رسيد * ز سيمرغ روى هوا تيره ديد
چو آمد بنزديك دريا فراز * فرود آمد آن مرغ گردنفراز
برستم نمود آن زمان راه خشك * همى آمد از باد او بوى مشك
بماليد بر تاركش پر خويش * بفرمود تا رفت رستم بپيش
گزى ديد بر خاك سر بر هوا * نشسته برش مرغ فرمانروا
به دو گفت « شاخى گزين راستر * سرش برتر و تنش بر كاستر
« بدين گز بود هوش اسفنديار * تو اين چوب را خوار مايه مدار
« بر آتش تو اين چوبرا راست كن * يكى نغز پيكان نگه كن كهن
« بنه پر و پيكان برو بر نشان * نمودم ترا از گزندش نشان »
« چو ببريد رستم بن شاخ گز * بيامد ز ره تا بايوان و رز
بدان راه سيمرغ بد رهنماى * همى بود بر تاركش بر بپاى
به دو گفت « اكنون چو اسفنديار * بيايد كه جويد ز تو كارزار
« تو خواهش كن و چربى و راستى * مزن هيچگونه در كاستى
« مگر بازگردد بشيرين سخن * به ياد آيدش روزگار كهن
« چو پوزش كنى چند و نپذيردت * همى از فرومايگان گيردت
« بزه كن كمان را و اين چوب گز * بدينگونه پرورده در آب رز
« ابر چشم او راست كن هر دو دست * چنان چون بود مردم گزپرست
« زمانه برد راست آن را به چشم * به چشم است بخت ار ندارى تو خشم »
سپيده همانگه ز كه بردميد * ميان شب تيره اندر چميد
بپوشيد رستم سليح نبرد * بسى از جهانآفرين ياد كرد
نشست از بر كوههء ژندهپيل * همى شد چو كشتى بدرياى نيل
چو آمد بر لشگر نامدار * كه كين جويد و رزم اسفنديار
برافراز شد رستم چارهجوى * خروشى برآورد بيغاره جوى
كه « اى شيردل چند خسبى چنين * كه رستم نهاد است بر رخش زين »
بپوشيد جوشن يل اسفنديار * بيامد بر رستم نامدار
خروشيد چون روى رستم بديد * كه « نام تو باد از جهان ناپديد
« برآنسان كه از من بخستى تو دوش * نبودت دل و مغز و نه راى و هوش
« فراموش كردى تو سگزى مگر * كمان و برگرد پرخاشخر
« كنون رفتى و جادوئى ساختى * بدينسان سوى رزم من تاختى
« تو از جادوى زال گشتى درست * و گرنه برو يال تو گور جست
« چنانت بدوزم همه تن به تير * كه نايد ببر چارهء زال پير »
سيراف ( بندر طاهرى ) ( فارسى ) — صفحة 598
مساهمون: غلامرضا معصومى
ص٥٩٨