گناه مشمار كه ناچارم بكشتن اسفنديار . »
رستم تير را بر چشم راست اسفنديار مىزند و نيايش بجاى مىآورد و تير به چشم اسفنديار مىخورد و دنيا پيش او ( ش 75 و 76 و 77 ) سياه مىشود و خون از چشمش مىريزد . رستم مىگويد « گناه از خود شاهزاده بود تو گفتى كه من روئينتن هستم . من هشت تير از تو خوردم و ناله نكردم و تو يك تير از من خوردى و از جنگ برگشتى و دراز كشيدى همين حالا مرگ به تو چيره شده و دل مادرت خواهد سوخت . » مدتى مىگذرد اسفنديار كمى هوش مىآيد و سر تير را گرفته و از چشمش بيرون مىكشد . به بهمن خبر مىدهند كه اسفنديار در حال مرگ است . بهمن پيش « پشوتن » رفته و با او نزد اسفنديار مىآيند و چون اسفنديار را در آن حال مىبينند گريه مىكنند و با خود مىگويند كه « حيف از اسفنديار كه براى بدست آوردن شاهى خود را بكشتن داد . » اسفنديار مىگويد « مرگ براى انسان ننگ نيست فريدون و هوشنگ و جم كجا رفتند و همهء نياكان من كجا هستند آنها رفتند و جاى خود را بما دادند و ما هم ميرويم و جايمان را به آيندگان ميدهيم در دنيا كسى پايدار و جاويد نماند .
اما رستم مرا به نامردى كشت با اين تير گز مرا كشت و او به دستور زال و سيمرغ اين كار را كرد . » رستم مىگويد « من چقدر به تو گفتم كه با من جنگ نكن و از بند كردن من درگذر من خود پيش شاه مىآيم و از گناه خود معذرت ميخواهم ولى تو گفتى چارهاى جز جنگ ندارى و من هم چارهاى جز اين كار نداشتم كه با تير گز به چشم تو بزنم تا راحت بميرى . »
اسفنديار سفارش بهمن را مىكند و مىگويد « خودت مانند يك پدر از او حمايت كن و او را تربيت و تعليم جنگ و شكار و بازى چوگان و دلاورى و سواركارى ده و آنچه كه دليران بايد داشته باشند ، به بهمن بياموز . » رستم وصيت اسفنديار را مىپذيرد . اسفنديار
سيراف ( بندر طاهرى ) ( فارسى ) — صفحة 600
مساهمون: غلامرضا معصومى
ص٦٠٠