چو سيمرغ را ديد زال از فراز * ستودش فراوان و بردش نماز
به دو گفت سيمرغ « شاها چه بود * كه آمد بدينسان نيازت بدود ؟ »
به دو گفت « اين بد بدشمن رساد * كه بر من رسيد از بد بدنژاد
« تن رستم شيردل خسته شد * ز تيمار او پاى من بسته شد
« از آن خستگى بيم جان است و بس * بر آنگونه خسته نديد است كس
« همان رخش گوئيكه بيجان شدست * ز پيكان چنان زار و پيچان شدست
« بيامد بدين كشور اسفنديار * نكوبد همى جز در كارزار
« نخواهد همى كشور و تاج و تخت * بن و بار خواهد همى از درخت »
به دو گفت سيمرغ « كاى پهلوان * مباش اندر اين كار خسته روان
« سزد گر نمائى به من رخش را * همان سرفراز جهانبخش را »
خبر چون بنزديك رستم رسيد * خود و رخش هر دو به بالا كشيد
نگه كرد مرغ اندر آن خستگى * بجست اندرو روى پيوستگى
بمنقار از آن خستگى خون كشيد * وزو هشت پيكان ببيرون كشيد
بر آن خستگيها بماليد پر * هم اندر زمان گشت با هوش و فر
بران همنشان رخش را پيش خواست * به دو همچنان كرد منقار راست
برون كرد پيكان شش از گردنش * نبود ايچ پيكان دگر در تنش
همانگه خروشى برآورد رخش * بخنديد و دلشاد شد تاجبخش
به دو گفت سيمرغ « كاى پيلتن * توئى نامدار همه انجمن
« چرا رزم جستى ز اسفنديار ؟ * كه او هست روئينتن و نامدار »
به دو گفت رستم كه « گر او ز بند * نگفتى نگشتى دل من نژند
« مرا كشتن آسانتر آيد ز ننگ * اگر بازمانم به سختى ز جنگ »
چنين داد پاسخ « كز اسفنديار * اگر سر به خاك آورى نيست عار
« كه او هست شهزادهء رزمزن * فر ايزدى دارد آن پاكتن
« گر ايدون كه با من تو پيمان كنى * سر از جنگ جستن پشيمان كنى
« نجوئى فزونى ز اسفنديار * گه كينه و كوشش كارزار
« تو او را كنى لابه فردا بهپيش * فدا دارى او را تن و جان خويش
« گر ايدون كه او را سرآيد زمان * نينديشد از پوزشت بيگمان
« پس آنگه يكى چاره سازم ترا * به خورشيد سر برفرازم ترا »
چو بشنيد رستم از او شاد گشت * وز انديشهء جنگش آزاد گشت
به دو گفت « كز گفت تو نگذرم * اگر تيغ بارد هوا بر سرم »
به دو گفت سيمرغ « كز راه مهر * بگويم همى با تو راز سپهر
« كه هركس كه او خون اسفنديار * بريزد ورا بشكرد روزگار
« بدين گيتيش شوربختى بود * چو بگذشت در رنج و سختى بود
« بدين گفته همداستان گر شدى * بدشمن بر اكنون دلاور شدى
سيراف ( بندر طاهرى ) ( فارسى ) — صفحة 596
مساهمون: غلامرضا معصومى
ص٥٩٦