تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سيراف ( بندر طاهرى ) ( فارسى ) — صفحة 596

مساهمون:

ص٥٩٦
چو سيمرغ را ديد زال از فراز * ستودش فراوان و بردش نماز به دو گفت سيمرغ « شاها چه بود * كه آمد بدينسان نيازت بدود ؟ » به دو گفت « اين بد بدشمن رساد * كه بر من رسيد از بد بدنژاد « تن رستم شيردل خسته شد * ز تيمار او پاى من بسته شد « از آن خستگى بيم جان است و بس * بر آنگونه خسته نديد است كس « همان رخش گوئيكه بيجان شدست * ز پيكان چنان زار و پيچان شدست « بيامد بدين كشور اسفنديار * نكوبد همى جز در كارزار « نخواهد همى كشور و تاج و تخت * بن و بار خواهد همى از درخت » به دو گفت سيمرغ « كاى پهلوان * مباش اندر اين كار خسته روان « سزد گر نمائى به من رخش را * همان سرفراز جهان‌بخش را » خبر چون بنزديك رستم رسيد * خود و رخش هر دو به بالا كشيد نگه كرد مرغ اندر آن خستگى * بجست اندرو روى پيوستگى بمنقار از آن خستگى خون كشيد * وزو هشت پيكان ببيرون كشيد بر آن خستگيها بماليد پر * هم اندر زمان گشت با هوش و فر بران همنشان رخش را پيش خواست * به دو همچنان كرد منقار راست برون كرد پيكان شش از گردنش * نبود ايچ پيكان دگر در تنش همانگه خروشى برآورد رخش * بخنديد و دلشاد شد تاج‌بخش به دو گفت سيمرغ « كاى پيلتن * توئى نامدار همه انجمن « چرا رزم جستى ز اسفنديار ؟ * كه او هست روئين‌تن و نامدار » به دو گفت رستم كه « گر او ز بند * نگفتى نگشتى دل من نژند « مرا كشتن آسانتر آيد ز ننگ * اگر بازمانم به سختى ز جنگ » چنين داد پاسخ « كز اسفنديار * اگر سر به خاك آورى نيست عار « كه او هست شهزادهء رزم‌زن * فر ايزدى دارد آن پاك‌تن « گر ايدون كه با من تو پيمان كنى * سر از جنگ جستن پشيمان كنى « نجوئى فزونى ز اسفنديار * گه كينه و كوشش كارزار « تو او را كنى لابه فردا به‌پيش * فدا دارى او را تن و جان خويش « گر ايدون كه او را سرآيد زمان * نينديشد از پوزشت بيگمان « پس آنگه يكى چاره سازم ترا * به خورشيد سر برفرازم ترا » چو بشنيد رستم از او شاد گشت * وز انديشهء جنگش آزاد گشت به دو گفت « كز گفت تو نگذرم * اگر تيغ بارد هوا بر سرم » به دو گفت سيمرغ « كز راه مهر * بگويم همى با تو راز سپهر « كه هركس كه او خون اسفنديار * بريزد ورا بشكرد روزگار « بدين گيتيش شوربختى بود * چو بگذشت در رنج و سختى بود « بدين گفته همداستان گر شدى * بدشمن بر اكنون دلاور شدى
سيراف ( بندر طاهرى ) ( فارسى ) — صفحة 596 | غلامرضا معصومى