كه بيش از اين براى من تير اندازد . من از چنگ او رها شدم فكر ميكنم كه چارهاى ندارم جز اينكه فرار كنم و از اينجا بروم و كسى مرا پيدا نكند . اسفنديار هم وقتى كه مرا پيدا نكرد از اينجا خواهد رفت . » زال مىگويد « پسرم صبر كن چارهء اين كار را سيمرغ ميتواند بكند . » زال آتشى روشن مىسازد و پر سيمرغ را آتش مىزند و سيمرغ در پيشش حاضر مىشود . چون زال سيمرغ را مىبيند او را ستايش مىكند و سيمرغ ميپرسد « زال را چه پيش آمده كه مرا خواسته است . » زال ماجرا را تعريف مىكند سيمرغ به زال ميگويد « رستم و رخش را به من نشان ده . » زال آنها را به سيمرغ نشان مىدهد .
سيمرغ پيش مىآيد و با منقارش هشت پيكان از تن رستم بيرون مىآورد و پر خويش را روى زخمها مىمالد و زخمها خوب مىشود .
آنگاه پيش رخش رفته و شش پيكان هم از گردن رخش بيرون مىكشد و پر خود را روى زخمهاى رخش مىمالد و زخمهاى رخش هم درمان مىشود . سپس سيمرغ به رستم مىگويد « تو چرا ميخواهى با اسفنديار روئينتن جنگ كنى ؟ ميدانى كه هيچ حربهاى به بدن او اثر ندارد . ؟
سعى كن كه با او جنگ نكنى زيرا اگر تو او را بكشى ، خونش ترا خواهد گرفت و تو هم پس از مدتى كشته خواهى شد و اگر او تو را بكشد كه چرا به جان خود رحم نميكنى . ؟ تو تسليم او شو ، ننگى براى تو نيست چون او شاهزاده است . حالا اگر تصميم بكشتن او دارى ؟ بايد پيكانى از چوب گزى كه نشانت خواهم داد بسازى و با آن پيكان بر چشم اسفنديار بزنى تا او را بكشى و جز اين چارهاى ندارى . » سپيده مىزند و رستم لباس رزم مىپوشد و بر پشت رخش نشسته و پيكانى را كه سيمرغ به او نشان داده بود ساخته و با خود مىبرد و بميدان رزم مىرسد . رستم فرياد مىزند و اسفنديار را مىخواهد و اسفنديار از خواب برخاسته و رستم را مىبيند كه با رخش بميدان رزم آمده است . جوشن خود را مىپوشد و بر اسب
سيراف ( بندر طاهرى ) ( فارسى ) — صفحة 593
مساهمون: غلامرضا معصومى
ص٥٩٣