تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سيراف ( بندر طاهرى ) ( فارسى ) — صفحة 592

مساهمون:

ص٥٩٢
« چنان دانم اى زال كامروز من * ز مادر بزادم در اين انجمن « سر خويش گيرم چو رستم بجان * به جائى روم كم نيابد نشان « چو رفتى همه چارهء رخش ساز * من آيم ز پس گر بمانم دراز » زواره ز پيش برادر برفت * دو ديده سوى رخش بنهاد تفت زمانى همى بود اسفنديار * خروشيد « كاى رستم نامدار « به بالا چنين چند باشى بپاى ؟ * كه خواهد بدن مر ترا رهنماى ؟ « كمان بفكن از دست و ببر و بيان * برآهنج و بگشاى بند از ميان « پشيمان شو و دست را ده به‌بند * كزين پس نيابى تو از من گزند « بدين خستگى پيش شاهت برم * ز كردارها بيگناهت برم « و گر جنگ سازى تو اندرز كن * يكى را نگهبان اين مرز كن « گناهى كه كردى ز يزدان بخواه * بپوزش سزد گر ببخشد گناه « مگر دادگر باشدت رهنماى * چو بيرون روى زين سپنجى سراى » چنين گفت رستم كه « بيگاه گشت * ز نيك و ز بد دست كوتاه گشت « تو اكنون سوى لشگرت بازگرد * شب تيره كس مىنجويد نبرد » به دو گفت روئين‌تن اسفنديار * كه « اى بدمنش پير ناسازگار « تو مردى بزرگى و زورآزماى * بسى چاره دانى و نيرنگ و راى « بديدم سراسر فريب تو را * نخواهم كه بينم نشيب تو را « بجان امشبى دادمت زينهار * بايوان رسى كام كژى مخار » چو رستم بايوان شد اندر زمان * برو سربسر گرد شد دودمان ز سر بر همى كند رودابه موى * بر آواز ايشان همى خست روى همى گفت « من زنده با پير سر * بدينسان بديدم گرامى پسر » جهانديده دستان همى كند موى * بر آن خستگيها بماليد روى به دو گفت رستم كه « نالش چسود ؟ * كه از آسمان بودنيها ببود « به پيش است كارى كه دشوارتر * وزو جان من پر ز تيمارتر « كه من همچو روئين‌تن اسفنديار * نديدم به مردى گه كارزار « رسيدم به هر سو به گرد جهان * خبر يافتم ز آشكار و نهان « گرفتم كمرگاه ديو سپيد * زدم بر زمين همچو يكشاخ بيد « خدنگم ز سندان گذر يافتى * زبون داشتى گر سپر يافتى « زدم چند بر گبر اسفنديار * چنان بد كه بر سنگ ريزند خار « همان تيغ من گر بديدى پلنگ * نهان داشتى خويشتن زير سنگ « ندرد همى جوشن اندر برش * نه يك پارهء پرنيان بر سرش « و گر چند من نيز پوزش كنم * كه اين سنگ‌دل را فروزش كنم »
رستم مىگويد « خدا را شكر كه شب شد و چشم او ديگر نديد
سيراف ( بندر طاهرى ) ( فارسى ) — صفحة 592 | غلامرضا معصومى