« چنان دانم اى زال كامروز من * ز مادر بزادم در اين انجمن
« سر خويش گيرم چو رستم بجان * به جائى روم كم نيابد نشان
« چو رفتى همه چارهء رخش ساز * من آيم ز پس گر بمانم دراز »
زواره ز پيش برادر برفت * دو ديده سوى رخش بنهاد تفت
زمانى همى بود اسفنديار * خروشيد « كاى رستم نامدار
« به بالا چنين چند باشى بپاى ؟ * كه خواهد بدن مر ترا رهنماى ؟
« كمان بفكن از دست و ببر و بيان * برآهنج و بگشاى بند از ميان
« پشيمان شو و دست را ده بهبند * كزين پس نيابى تو از من گزند
« بدين خستگى پيش شاهت برم * ز كردارها بيگناهت برم
« و گر جنگ سازى تو اندرز كن * يكى را نگهبان اين مرز كن
« گناهى كه كردى ز يزدان بخواه * بپوزش سزد گر ببخشد گناه
« مگر دادگر باشدت رهنماى * چو بيرون روى زين سپنجى سراى »
چنين گفت رستم كه « بيگاه گشت * ز نيك و ز بد دست كوتاه گشت
« تو اكنون سوى لشگرت بازگرد * شب تيره كس مىنجويد نبرد »
به دو گفت روئينتن اسفنديار * كه « اى بدمنش پير ناسازگار
« تو مردى بزرگى و زورآزماى * بسى چاره دانى و نيرنگ و راى
« بديدم سراسر فريب تو را * نخواهم كه بينم نشيب تو را
« بجان امشبى دادمت زينهار * بايوان رسى كام كژى مخار »
چو رستم بايوان شد اندر زمان * برو سربسر گرد شد دودمان
ز سر بر همى كند رودابه موى * بر آواز ايشان همى خست روى
همى گفت « من زنده با پير سر * بدينسان بديدم گرامى پسر »
جهانديده دستان همى كند موى * بر آن خستگيها بماليد روى
به دو گفت رستم كه « نالش چسود ؟ * كه از آسمان بودنيها ببود
« به پيش است كارى كه دشوارتر * وزو جان من پر ز تيمارتر
« كه من همچو روئينتن اسفنديار * نديدم به مردى گه كارزار
« رسيدم به هر سو به گرد جهان * خبر يافتم ز آشكار و نهان
« گرفتم كمرگاه ديو سپيد * زدم بر زمين همچو يكشاخ بيد
« خدنگم ز سندان گذر يافتى * زبون داشتى گر سپر يافتى
« زدم چند بر گبر اسفنديار * چنان بد كه بر سنگ ريزند خار
« همان تيغ من گر بديدى پلنگ * نهان داشتى خويشتن زير سنگ
« ندرد همى جوشن اندر برش * نه يك پارهء پرنيان بر سرش
« و گر چند من نيز پوزش كنم * كه اين سنگدل را فروزش كنم »
رستم مىگويد « خدا را شكر كه شب شد و چشم او ديگر نديد