سياهش نشسته و بميدان رزم مىآيد . اسفنديار بانگ مىزند اى رستم « مگر حال ديشب خود را فراموش كردى كه دوباره بجنگ من آمدى ؟ تو رفتى و با جادوى زال و سيمرغ زخمهايت را درمان بخشيدى و حالا دوباره چنان تيربارانت ميكنم كه ديگر زال و سيمرغ نتوانند چاره زخمهايت را كنند . » رستم مىگويد : « من امروز براى جنگ كردن با تو نيامدهام بلكه براى پوزش خواستن از تو آمدهام اگر تو از خواستهء خويش چشمپوشى با تو پيش شاه گشتاسپ خواهم آمد و هرطور كه فرمان دهى رفتار خواهم كرد . اگر شاه مرا بكشد يا بند كند و يا عفو كند خود ميداند و با كمال ميل حاضر به خواسته تو و شاه هستم . » اسفنديار چون گفتار رستم را مىشنود از او نمىپذيرد كه جنگ نكند و مىگويد « اگر ميخواهى زنده بمانى اول پيش من بند بر پاى خودت بنه و آنوقت من تو را با بندى كه در پايت هست پيش شاه ببرم . » :
« سپاسم ز يزدان كه شب تيره شد * ورا ديده از تيرگى خيره شد
« برستم من از چنگ اين اژدها * ندانم كه چون جست خواهم رها
« چو انديشم اكنون جز اين نيست راى * كه فردا بگردانم از رخش پاى
« به جائى روم كو نيابد نشان * بزابلستان گو بكن سرفشان
« سرانجام ازين كار سير آيد اوى * اگرچه ز بد سير دير آيد اوى »
به دو گفت زال « اى پسر گوشدار * سخن چون بپاى آورى هوشدار
« همه كارهاى جهانرا در است * مگر مرگ را كان در ديگر است
« يكى چاره دانم من اين را گزين * كه سيمرغ را يار خوانم برين
« گر او باشدم زين سپس رهنماى * بماند بما مرز و كشور بجاى
« و گرنه شود بوم ما پرگزند * از اسفنديار آن يل بدپسند »
چو گشتند هر دو بر آن راى كند * گزين زال آمد به بالاى تند
فسونگر چو بر تيغ بالا رسيد * ز ديبا يكى پر بيرون كشيد
بمجمر يكى آتشى برفروخت * بر آتش از آن پرش لختى بسوخت
چو يكپاس از تيره شب درگذشت * تو گفتى كه روى هوا تيره گشت
نگه كرد زال آنگهى از فراز * ز سيمرغ ديدش هوا پرطراز
هم آنگه چو مرغ از هوا بنگريد * درخشيدن آتش تيز ديد
نشسته برش زال با داغ و درد * ز افراز مرغ اندر آمد بگرد