تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سيراف ( بندر طاهرى ) ( فارسى ) — صفحة 590

مساهمون:

ص٥٩٠
خروشيد و گفت « اى يل اسفنديار * هم آوردت آمد بر آرارى كار » چو بشنيد اسفنديار اين سخن * از آن شير پرخاشجوى كهن بفرمود تا زين بر اسب سياه * نهادند و بردند نزديك شاه چو اسب سيه ديد پرخاشجوى * ز زور و ز مردى كه بود اندروى نهاد او بن نيزه را بر زمين * ز روى زمين اندر آمد به زين بسان پلنگى كه بر پشت گور * نشيند برانگيزد از گور شور همى شد چو نزد تهمتن رسيد * مر او را بر آن‌باره تنها بديد پس از بارگى با پشوتن به‌گفت * كه « ما را نبايد بود يار و جفت « چو تنهاست ما نيز تنها شويم * ز پستى بر آن تند بالا شويم » گمان برد رستم كش از دور ديد * كه كوهست بر باره زى او دويد بدانگونه رفتند هر دو برزم * كه گفتى كه اندر جهان نيست بزم چو گشتند نزديك پير و جوان * دو شير سرافراز و دو پهلوان خروش آمد از بارهء هر دو مرد * تو گفتى بدريد دشت نبرد چنين گفت رستم بآواز سخت * كه « اى شاه شادان دل و نيكبخت « بدينگونه مستيز و بد را مكوش * بداننده يك بار بگشاى گوش « اگر جنگ خواهى و خون ريختن * بدينسان تكاپوى و آويختن « بگو تا سوار آورم زابلى * كه باشند با جوشن كابلى « تو ايرانيانرا بفرماى نيز * كه تا گوهر آيد پديد از پشيز « بدين رزمگهشان بجنگ آوريم * خود ايدر زمانى درنگ آوريم « بباشد بكام تو خون ريختن * بر اين گونه سختى برآويختن » چنين پاسخ آوردش اسفنديار * كه « چندين چگوئى همى نابكار ؟ « از ايوان بشبگير برخاستى * از آن تند بالا مرا خواستى « چرا ساختى با من اكنون فريب * همانا بديدى بتنگى نشيب « چه بايد مرا جنگ زابلستان * همان جنگ ايران و كابلستان ؟ « مبادا چنين هرگز آئين من * سزا نيست اين كار در دين من « كه ايرانيانرا بكشتن دهيم * خود اندر جهان تاج بر سر نهيم « منم پيشرو هركه جنگ آورد * و گر پيش جنگ پلنگ آورد « ترا گر همى يار بايد بيار * مرا يار هرگز نيايد به كار « مرا يار در جنگ يزدان بود * سروكار با بخت خندان بود « توئى جنگجوى و منم جنگخواه * بگرديم يك با دگر بىسپاه « به‌بينيم تا اسب اسفنديار * سوى آخر آيد همى بىسوار « و يا بارهء رستم جنگجوى * بايوان نهد بىخداوند روى » نهادند پيمان دو جنگى كه كس * نباشد در آن جنگ فريادرس فراوان بنيزه برآويختند * همى خون ز جوشن فروريختند