تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سيراف ( بندر طاهرى ) ( فارسى ) — صفحة 591

مساهمون:

ص٥٩١
چنين تا سنانها بهم برشكست * بشمشير بردند ناچار دست بآورد گردن برافراختند * چپ و راست هر سو همى تاختند ز نيروى گردان و زخم سران * شكسته شد آن تيغهاى گران برافراختند آن زمان يال را * ز زين بركشيدند كوپال را همى ريختند اندر آورد گرز * چو سنگ اندر آيد ز بالاى برز چو شير ژيان هر دو آشوفتند * از آن زخم اندامها كوفتند هم از دسته بشكست گرز گران * فروماند از كار دست سران گرفتند از آن پس دوال كمر * دو اسب تكاور برآورده پر يكى بد بدست يل اسفنديار * بدست دگر رستم نامدار به نيرو كشيدند زى خويشتن * دو گرد سرافراز و دو پيلتن همى زور كرد اين بران آن برين * نجنبيد يك شير از پشت زين كمان برگرفتند و تير خدنگ * همى كم شد از روى خورشيد رنگ ز پيكان همى آتش افروختند * بتن بر زره را همى دوختند دل اسفنديار اندران تنگ كرد * بروها و چهره پرآژنگ كرد چو از دست بردى به تير و كمان * نرستى كس از تير او بيگمان بتيرى كه پيكانش الماس بود * ز ره پيش او همچو قرطاس بود چو او از كمان تيز بگشاد شست * تن رستم و رخش جنگى بخست همى تاخت بر گردش اسفنديار * نيامد برو تير رستم به كار تن رخش از آن تيرها گشت سست * نبد باره و مرد جنگى درست چو مانده شد از كار رخش و سوار * يكى چاره سازيد بيچاره‌وار فرود آمد از رخش رخشان چو باد * سر نامور سوى بالا نهاد همان رخش خسته سوى خانه شد * چنان با خداوند بيگانه شد ز اندام رستم همى رفت خون * شده سست و لرزان كه بيستون بخنديد چون ديدش اسفنديار * به دو گفت « كاى رستم نامدار « چرا گم شد آن نيروى پيل‌مست ؟ * ز پيكان چرا كوه آهن بخست ؟ « كجا رفت آن مردى و گرز تو ؟ * برزم اندرون فره و برز تو ؟ « چرا شير جنگى چو روباه گشت ؟ * ز جنگش چنين دست كوتاه گشت ؟ » زواره پى رخش رخشان بديد * كه از دور با خستگى بركشيد سيه شد جهان پيش چشمش برنگ * خروشان همى رفت تا جاى سنگ تن پيلتن را چنان خسته ديد * همه خستگيهاش نابسته ديد به دو گفت « خيز اسب من برنشين * كه پوشم ز بهر تو خفتان كين » به دو گفت « رو پيش دستان بگوى * كه از دودهء سام شد رنگ و بوى « نگه كن كه تا چارهء كار چيست * بر اين خستگيها برآزار چيست ؟ « گر از زخم پيكان اسفنديار * شبى را سر آرم بدين روزگار