هيچكدام از پهلوانان و دلاوران پاسخ شاهنشاه را ندادند و بيژن پسر گيو دلير از ميان آنها بپاخاست و گفت :
بگفتا « من آيم بدين كار پيش * ز بهر تو دارم تن و جان خويش »
اما پدرش گيو او را نصيحت كرد و گفت تو هنوز جوانى و تجربه ندارى چرا ميخواهى پيش شاه آبروى خودت را ببرى :
به فرزند گفت « اين جوانى چراست ؟ * به نيروى خويش اين گمانى چراست ؟
« براهى كه هرگز نرفتى مپوى * بر شاه خيره مبر آبروى »
اما بيژن از گفته پدرش گيو ناراحت شد و گفت :
چنين گفت « كايشاه پيروزگر * تو بر من بستى گمانى مبر
« سر خوك را بگسلانم ز تن * منم بيژن گيو لشكرشكن
« تو اين گفتها از من اندر پذير * جوانم بكردار و در راى پير »
آنگاه شاهنشاه اجازه فرمود كه بيژن اين كار بزرگ را انجام دهد و با گرازان بجنگد و به گرگين پسر ميلاد فرمود كه « چون بيژن راه را نميشناسد تو او را راهنمائى كن » :
بگرگين ميلاد گفت آنگهى * كه « بيژن به ارمان نداند رهى
« تو با او برو تا سر آببند * همش راهبر باش و هم يارمند »
گرگين و بيژن به آن بيشه رسيدند و بيژن به گرگين گفت كه « من از يكسوى باغ مشغول كشتن آنها ميشوم و تو در نزديك آبگير بايست خوكانى كه از چنگ من فرار ميكنند و ميخواهند از آنجا رد شوند آنها را بكش » :
رسيدند آنجا كه آن بيشه بود * وزان شاه گردان پرانديشه بود
چو آمد به نزديك بيشه فراز * همى جست هر سوى جنگ گراز
بگرگين ميلاد گفت « اندر آى * و گرنه بيكسو بپرداز جاى
« چو من با گراز اندر آيم به تير * برو تا به نزديك آن آبگير
« بدانگه كه از بيشه خيزد خروش * تو بردار گرز و بجاى آر هوش
« هر آنكو بيابد ز چنگم رها * بيك زخم از تن سرش كن جدا »
اما گرگين به بيژن حسادت ورزيده و گفت كه « ما باهم چنين قرارى نداشتيم تو اين وظيفه را به عهده گرفتهاى و به شاه قول دادهاى كه خوكان را بكشى من هرگز با تو چنين همكارى نخواهم كرد » :
به بيژن چنين گفت گرگين گو * كه « پيمان نه اين بود با شاه نو