يكى جام ياقوت پر مى بچنگ * دل و گوش داده به آواى چنگ
بزرگان نشسته برامش بهم * فريبرز كاووس با گستهم
چو گودرز گشواد و فرهاد و گيو * چو گرگين ميلاد و شاپور نيو
شه نوذر آن طوس لشكرشكن * چو رهام و چون بيژن رزم زن
همه بادهء خسروانى بدست * همه پهلوانان خسروپرست
مى اندر قدح چون عقيق يمن * بپيش اندرون دستهء نسترن
پريچهرگان پيش خسرو بپاى * سر زلفشان بر سمن مشكساى
ز پرده درآمد يكى پردهدار * بنزديك سالار شد هوشيار
كه « بر در بپايند ارمانيان * سر مرز ايران و تورانيان
« همى راه جويند نزديك شاه * ز راه دراز آمده دادخواه »
چو سالار هشيار بشنيد تفت * بر گاه خسرو خراميد و رفت
بگفت آنچه بشنيد و فرمان گزيد * به پيش اندر آوردشان چون سزيد
ارمانيان بحضور شاه بار يافتند و با شاه سخن گفتند :
برفتند يكسر به نزديك شاه * غريوان و گريان و فريادخواه
كه « اى شاه پيروز جاويد زى * كه خود جاودان زندگى را سزى
« بهر هفت كشور توئى شهريار * ز هر بد تو باشى بهر شهريار
« سر مرز توران زمين شهر ماست * بيكروى ازيشان بما بر بلاست
« سوى شهر ايران يكى بيشه بود * كه ما را بدان بيشه انديشه بود
« چه مايه بد و اندرون كشتزار * درخت برآور همه ميوهدار
« چراگاه ما بود و بنياد ما * ايا شاه ايران بده داد ما
« گراز آمد اكنون فزون از شمار * گرفت آنهمه بيشه و مرغزار
« بدندان چو پيلان به تن همچو كوه * وزيشان شده خلق ارمان ستوه
« هم از چارپاى و هم از كشتمند * ازيشان بما بر چه مايه گزند
« نيايد بدندانشان سنگ سخت * مگر مان بيكباره برگشت بخت »
شاه كيخسرو به پهلوانان گفت كه « چه كسى از شما حاضر است به جنگ گرازان برود و سر آنها را ببرد و اين بيشه را از چنگ گرازان نجات دهد . هركس اين كار را بكند در پيش من عزيز خواهد بود و از من هرچه بخواهد دريغ نخواهم كرد » :
« كزين نامداران و گردان من * كه جويد همى نام بر انجمن ؟
« شود سوى آن بيشهء خوك خورد * بنام بزرگ و بننگ و نبرد
« ببرد سر آن گرازان به تيغ * ندارم ازو گنج و گوهر دريغ
« كه جويد به آزرم من رنج خويش * وزان پس كند گنج من گنج خويش »