چو آمد گرازان بر چشمه باز * دل جنگجويش شده جنگ ساز
دگرباره اكوان به دو باز خورد * « نگشتى » به دو گفت « سير از نبرد ؟
« برستى ز دريا و چنگ نهنگ * بدشت آمدى باز پيچان بجنگ ؟
« ببينى تو اكنون همان روزگار * كه ديگر نجوئى همى كارزار »
تهمتن چو بشنيد گفتار ديو * برآورد چون شير جنگى غريو
بهپيچيد برزين و گرز گران * برآهيخت چون پتك آهنگران
بزد بر سر ديو چون پيل مست * سر و مغز و يالش بهم درشكست
فرود آمد و آبگون خنجرش * برآهيخت ببريد از تن سرش
همى خواند بر كردگار آفرين * كزو ديد پيروزى روز كين
تو مر ديو را مردم بدشناس * كسى كو ندارد ز يزدان سپاس
هر آنكو گذشت از ره مردمى * ز ديوان شمر مشمرش ز آدمى
چو ببريد رستم سر ديو پست * بر آن بارهء پيل پيكر نشست
به پيش اندر آورد يكسر گله * بنه هرچه كردند تركان يله
بر ايرانيان بر گله بخش كرد * نشستنگه خويشتن رخش كرد
يكى هفته ايوان بياراستند * مى و رود و رامشگران خواستند
بمى رستم اين داستان برگشاد * ز اكوان همى كرد بر شاه ياد
كه « گورى به خوبى نديدم چنوى * بدان يال و آن كتف و آن رنگوبوى
« سرش چون سر پيل و مويش دراز * دهان پر ز دندانها چون گراز
« دو چشمش سفيد و لبانش سياه * تنش را نشايست كردن نگاه
« بدان زور و آن تن نباشد هيون * همه دشت از او شد چو درياى خون
« سرش كردم از تن بخنجر جدا * از او خون همى رفت اندر هوا »
از او ماند كيخسرو اندر شگفت * چو بنهاد جام آفرين برگرفت
بر آن كو چنين پهلوان آفريد * كسى اين شگفتى بگيتى نديد
همى گفت « اگر كردگار سپهر * ندادى مرا بهره از داد و مهر
« نبودى بگيتى چنين كهترم * كه هزمان به دو پيل و ديوا شكرم »
جهان پاك بر دست او گشت راست * هميگشت گيتى بدانسان كه خواست
برين گونه گردد همى چرخ پير * گهى چون كمانست و گاهى چو تير
سيراف ( بندر طاهرى ) ( فارسى ) — صفحة 534
مساهمون: غلامرضا معصومى
ص٥٣٤