تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سيراف ( بندر طاهرى ) ( فارسى ) — صفحة 534

مساهمون:

ص٥٣٤
چو آمد گرازان بر چشمه باز * دل جنگجويش شده جنگ ساز دگرباره اكوان به دو باز خورد * « نگشتى » به دو گفت « سير از نبرد ؟ « برستى ز دريا و چنگ نهنگ * بدشت آمدى باز پيچان بجنگ ؟ « ببينى تو اكنون همان روزگار * كه ديگر نجوئى همى كارزار » تهمتن چو بشنيد گفتار ديو * برآورد چون شير جنگى غريو به‌پيچيد برزين و گرز گران * برآهيخت چون پتك آهنگران بزد بر سر ديو چون پيل مست * سر و مغز و يالش بهم درشكست فرود آمد و آبگون خنجرش * برآهيخت ببريد از تن سرش همى خواند بر كردگار آفرين * كزو ديد پيروزى روز كين تو مر ديو را مردم بدشناس * كسى كو ندارد ز يزدان سپاس هر آنكو گذشت از ره مردمى * ز ديوان شمر مشمرش ز آدمى چو ببريد رستم سر ديو پست * بر آن بارهء پيل پيكر نشست به پيش اندر آورد يكسر گله * بنه هرچه كردند تركان يله بر ايرانيان بر گله بخش كرد * نشستنگه خويشتن رخش كرد يكى هفته ايوان بياراستند * مى و رود و رامشگران خواستند بمى رستم اين داستان برگشاد * ز اكوان همى كرد بر شاه ياد كه « گورى به خوبى نديدم چنوى * بدان يال و آن كتف و آن رنگ‌وبوى « سرش چون سر پيل و مويش دراز * دهان پر ز دندانها چون گراز « دو چشمش سفيد و لبانش سياه * تنش را نشايست كردن نگاه « بدان زور و آن تن نباشد هيون * همه دشت از او شد چو درياى خون « سرش كردم از تن بخنجر جدا * از او خون همى رفت اندر هوا » از او ماند كيخسرو اندر شگفت * چو بنهاد جام آفرين برگرفت بر آن كو چنين پهلوان آفريد * كسى اين شگفتى بگيتى نديد همى گفت « اگر كردگار سپهر * ندادى مرا بهره از داد و مهر « نبودى بگيتى چنين كهترم * كه هزمان به دو پيل و ديوا شكرم » جهان پاك بر دست او گشت راست * هميگشت گيتى بدانسان كه خواست برين گونه گردد همى چرخ پير * گهى چون كمانست و گاهى چو تير
سيراف ( بندر طاهرى ) ( فارسى ) — صفحة 534 | غلامرضا معصومى