داستان بيژن و منيژه
پس از اينكه شاهنشاهى ايران به كيخسرو رسيد ، روزى شاه كيخسرو با دلاوران و بزرگان ايران چون فريبرز - گستهم - گودرز - گشواد - فرهاد - گيو - گرگين - ميلاد - شاپور - نوذر - طوس - رهان و بيژن نشسته و ضمن اينكه نقشه قتل افراسياب را ميكشيدند به عيش و نوش نيز مشغول بودند . در اين هنگام پردهدار شاه وارد مجلس شد و شكوائيهاى را تسليم شاه نمود . شكايت از « ارمانيان » مرزنشينان توران و ايران بود . ارمانيان بپيشگاه شاه كيخسرو بار يافتند و چنين عرض كردند كه « بيشهاى در مرز ايران و تورانزمين داريم آنجا درختان بسيار دارد و چراگاه و كشتزار ما است و پدران ما از آنجا سود فراوان بردهاند و ما نيز تا سال گذشته از محصول آن عايدى زيادى داشتيم مدتى است كه گرازهاى زيادى به اين بيشه هجوم آورده و محصول آن را پايمال ميكنند و چهارپايان ما را نيز پاره كرده و زيان فراوانى بما وارد ميسازند شايد بخت از ما برگشته است كه گرفتار اين بلاى بزرگ شدهايم و چارهء آن را نزد شاه يافته و بدربارش آمدهايم » :
چو كيخسرو آمد بكين خواستن * جهان ساز نو خواست آراستن
ز تورانزمين گم شد آن تخت و گاه * برآمد بخورشيد بر تخت شاه
بهپيوست با شهر ايران سپهر * بر آزادگان بر بگسترد مهر
به بكماز بنشست يكروز شاد * ز گردان لشكر همى كرد ياد