به دو گفت « خورشيد فش مهترا * جهاندار و بيدار و افسونگرا
« به بختت يكى بنده افزود دوش * كه گفتى ورا ماه داد است هوش
« نماند ز خوبى بگيتى بكس * تو گوئى بگهواره ماهست و بس
« از انديشهء بد بپرداز دل * برافروز تاج و برافراز دل »
چنان كرد روشن جهانآفرين * كزو دور شد جور و بيداد و كين
روانش شد از كردهء خود به درد * برآورد از دل يكى باد سرد
پشيمان شد از بد كه خود كرده بود * دم از شهر توران برآورده بود
به دو گفت « بر من بد آيد بسى * سخنها شنيدستم از هر كسى
« كه از تخمهء تور وز كيقباد * يكى شاه سر بر زند با نژاد
« جهانرا به مهر وى آيد نياز * بايران و توران برندش نماز
« كنون بودنى هرچه بايست بود * ندارد غم و درد و انديشه سود
« مداريدش اندر ميان گروه * فرستيد نزد شبانان بكوه
« بدان تا نداند كه من خود كيم * بديشان سپرده ز بهر چيم »
پيران ، شادان از خدمت افراسياب بخانهء خود آمد و شبانان « كوه قلو » را پيش خود طلبيد و از كيخسرو سخنها براى آنان گفت و شاهزاده را بايشان سپرد و سفارش كرد كه او را عزيزش داريد و هر نيازى دارد آن را برآوريد :
بيامد بدر پهلوان شادمان * همه نيك بودش بدل در گمان
جهانآفرين را ستايش گرفت * مرآن شاه نو را نيايش گرفت
شبانان كوه قلو را بخواند * وزان شاهزاده سخنها براند
بديشان سپرد آندل و ديده را * جهانجوى گرد پسنديده را
كه « اين را بداريد چون جان پاك * نبايد كه بيند ورا باد و خاك
« برآريد كامش به نيكى تمام * پرستش كنيدش همه چون غلام »
شبانان كيخسرو را با خود بردند و در تربيت او كوشش كردند .
هفت سال گذشت كيخسرو روزبروز شجاعتر ميشد و آهنگ شكار ميكرد . او سواركارى را به خوبى آموخته بود . در تيراندازى نظير نداشت . بهنگام دهسالگى براى شكار گراز و گرگ ميرفت و پس از مدتى به شكار شيران و پلنگان نيز رفت . شبانان پيش پيران از او گله كردند و گفتند كه كيخسرو ابتدا به شكار آهو ميرفت و حالا به شكار شير و پلنگ ميرود ، او را ترسى نيست . مبادا به او آسيبى رسد . پيران