تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سيراف ( بندر طاهرى ) ( فارسى ) — صفحة 478

مساهمون:

ص٤٧٨
بزد دست و ريش شهنشه گرفت * كشيدش بخوارى به خاك اى شگفت سياوش بناليد بر كردگار * كه اى برتر از گردش روزگار يكى شاخ پيدا كن از تخم من * چه خورشيد تابنده بر انجمن كه خواهد ازين دشمنان كين من * كند تازه بر كشور آئين من همى شد پس پشت او پيل سم * دو ديده پر از خون و دل پر ز غم سياوش به دو گفت بدرود باش * جهان تار و تو جاودان پود باش پيامى ز من سوى پيران رسان * بگويش كه گيتى دگر شد بسان به پيران نه زينگونه بودم پند * همه پند او باد شد من چو پند مرا گفته بود او كه تا صد هزار * زره دار و بر گستوان و سوار چو پيش آيدت كار يار توام * بگاه چرا مرغزار توام كنون پيش گرسيوز ايدر دوان * پياده چنين خوار و تيره روان ببينم همى يار با من كسى * كه بخروشد او زار بر ما بسى چو از شهر و از لشكر اندر گذشت * كشانش ببردند بسته بدست ز گرسيوز آن خنجر آب‌گون * گروى زره بستد از بهر خون پياده همى برد مويش كشان * چو آمد بدان جايگاه نشان كه آن روز افكنده بودند تير * سياوش و گرسيوز شير گير چو پيش نشانه فراز آمد اوى * گروى زره آن بد زشت‌خوى بيفكند پيل ژيان را به خاك * نه شرم آمدش زان سپهبد نه باك يكى طشت بنهاد زرين برش * بخنجر جدا كرد از تن سرش به به جائى كه فرموده بود طشت خون * گروى زره برد كردش نگون بساعت گياهى برآمد ز خون * بدانجا كه آن طشت شد سرنگون بساعت گياهى از آن خون برست * جز ايزد كه داند كه آن چون برست گيا را دهم من كنونت نشان * كه خوانى ورا خون اسياوشان بسى فايده خلق را هست ازوى * كه هست اين گيا اصلش از خون اوى چو از سر و بن دور گشت آفتاب * سر شهريار اندر آمد بخواب چه خوابى كه چندين زمان برگذشت * نه‌جنبيد هرگز نه بيدار گشت ز كاخ سياوش برآمد خروش * جهانى ز گرسيوز آمد به جوش
پس از كشتن سياوش فرنگيس گريه‌ها كرد و به مسببين مرگ سياوش نفرين فرستاد و ناسزاها گفت و افراسياب براى اينكه به نفرت خود از سياوش و پسرش كه در شكم فرنگيس بود پايان دهد دستور داد تا فرنگيس را از گيسوانش گرفته و آنقدر روى زمين بكشانند و كتك بزنند تا فرزندش را سقط كند .