تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سيراف ( بندر طاهرى ) ( فارسى ) — صفحة 477

مساهمون:

ص٤٧٧
« بيازرد از بهر تو شاه را * بماند افسر و گنج و هم گاه را « بيامد ترا كرد پشت و پناه * كنون زو چه ديدى كه بردت ز راه ؟ « سر تاجداران نبرد كسى * كه با تاج و بر تخت ماند بسى « مكن بيگنه بر تن من ستم * كه گيتى سپنج است و پرباد و دم « يكى را بچاه افكند با كلاه * يكى بىكله برنشاند بگاه « سرانجام هر دو به خاك اندرند * ز اختر بچنگ مغاك اندرند « شنيدى كجا ز آفريدون گرد * ستمكار ضحاك تازى چه برد « همان از منوچهر شاه بزرگ * چه آمد به سلم و بتور سترگ « كنون زنده بر گاه كاووس شاه * چو دستان و چون رستم كينه‌خواه « درختى نشانى همى بر زمين * كجا برگ خون آورد بار كين « بسوك سياوش همى جوشد آب * كند چرخ نفرين بر افراسياب » بگفت اين و روى سياوش بديد * دو رخرا بكند و فغان بركشيد كه « شاها دليرا گوا سرورا * سرافراز شيرا و كندآورا « بايران بروبوم بگذاشتى * سپهدار را باب پنداشتى « كنون دست بسته پياده‌كشان * كجا افسر و گاه گردنكشان ؟ « مرا كاشكى ديده گشتى تباه * نديدى بدينسان كشانت به راه « مرا از پدر اين كجا بد اميد * كه پردخت ماند كنارم ز شيد » دل شاه توران برو بر نسوخت * همى خيره چشم خرد را بدوخت به دو گفت « برگرد و ايدر مپاى * چه دانى كه ايدر مرا چيست راى ؟ » بكاخ بلندش يكى خانه بود * فرنگيس از آن خانه بيگانه بود بفرمود تا روزبانان كشان * مر او را كشيدند چون بيهشان در آن تيرگيش اندر انداختند * در خانه را بند برساختند بفرمود پس تا سياوش را * چنان شاه بيدار و خاموش را « كه اينرا به جائى بريدش كه كس * نيابد چو گويد كه فريادرس « سر دشمن من ز تن دور كن * وزو كركسان را يكى سور كن « نبايد كه خون سياوش زمين * خورد زو برآيد برى زور و كين » چو بشنيد گرسيوز از وى سخن * چنان كرد كو خواست يكسر زبن نگه كرد گرسيوز اندر كروى * كروى ستمگر بپيچيد روى چنين گفت با پهلوانان در * كه زور يلان آوريد و هنر چه داريد اين دشمن شهريار * به خنجر سر از تن ببريد زار سياوش به دو گفت كاى بد نشان * همى بينم آن روز را من نشان كه در شهر ايران كنندت دو نيم * دل ديگران گردد از تو به بيم برفتند بر كين دمور و كروى * كروى ستمگر بپيچيد روى كرويى بنزد سياوش رسيد * جوانمردى و شرم شد ناپديد
سيراف ( بندر طاهرى ) ( فارسى ) — صفحة 477 | غلامرضا معصومى