« بيازرد از بهر تو شاه را * بماند افسر و گنج و هم گاه را
« بيامد ترا كرد پشت و پناه * كنون زو چه ديدى كه بردت ز راه ؟
« سر تاجداران نبرد كسى * كه با تاج و بر تخت ماند بسى
« مكن بيگنه بر تن من ستم * كه گيتى سپنج است و پرباد و دم
« يكى را بچاه افكند با كلاه * يكى بىكله برنشاند بگاه
« سرانجام هر دو به خاك اندرند * ز اختر بچنگ مغاك اندرند
« شنيدى كجا ز آفريدون گرد * ستمكار ضحاك تازى چه برد
« همان از منوچهر شاه بزرگ * چه آمد به سلم و بتور سترگ
« كنون زنده بر گاه كاووس شاه * چو دستان و چون رستم كينهخواه
« درختى نشانى همى بر زمين * كجا برگ خون آورد بار كين
« بسوك سياوش همى جوشد آب * كند چرخ نفرين بر افراسياب »
بگفت اين و روى سياوش بديد * دو رخرا بكند و فغان بركشيد
كه « شاها دليرا گوا سرورا * سرافراز شيرا و كندآورا
« بايران بروبوم بگذاشتى * سپهدار را باب پنداشتى
« كنون دست بسته پيادهكشان * كجا افسر و گاه گردنكشان ؟
« مرا كاشكى ديده گشتى تباه * نديدى بدينسان كشانت به راه
« مرا از پدر اين كجا بد اميد * كه پردخت ماند كنارم ز شيد »
دل شاه توران برو بر نسوخت * همى خيره چشم خرد را بدوخت
به دو گفت « برگرد و ايدر مپاى * چه دانى كه ايدر مرا چيست راى ؟ »
بكاخ بلندش يكى خانه بود * فرنگيس از آن خانه بيگانه بود
بفرمود تا روزبانان كشان * مر او را كشيدند چون بيهشان
در آن تيرگيش اندر انداختند * در خانه را بند برساختند
بفرمود پس تا سياوش را * چنان شاه بيدار و خاموش را
« كه اينرا به جائى بريدش كه كس * نيابد چو گويد كه فريادرس
« سر دشمن من ز تن دور كن * وزو كركسان را يكى سور كن
« نبايد كه خون سياوش زمين * خورد زو برآيد برى زور و كين »
چو بشنيد گرسيوز از وى سخن * چنان كرد كو خواست يكسر زبن
نگه كرد گرسيوز اندر كروى * كروى ستمگر بپيچيد روى
چنين گفت با پهلوانان در * كه زور يلان آوريد و هنر
چه داريد اين دشمن شهريار * به خنجر سر از تن ببريد زار
سياوش به دو گفت كاى بد نشان * همى بينم آن روز را من نشان
كه در شهر ايران كنندت دو نيم * دل ديگران گردد از تو به بيم
برفتند بر كين دمور و كروى * كروى ستمگر بپيچيد روى
كرويى بنزد سياوش رسيد * جوانمردى و شرم شد ناپديد
سيراف ( بندر طاهرى ) ( فارسى ) — صفحة 477
مساهمون: غلامرضا معصومى
ص٤٧٧