شاه ناراحت به نظر ميرسيد چون اندكى به سياوش بدگمان شده بود ولى چارهاى نداشت جز كشف اين راز . كاووس شاه كمى شرم داشت كه چرا چنين پيشنهادى به پسرش كرده است ولى پسرش او را دلدارى ميداد و ميگفت كه اندوهناك مباش بايد گناهكار مجازات شود .
سياوش اميدوار بود كه خداوند بزرگ او را يارى خواهد كرد چون به بيگناهى خود ايمان داشت هنگاميكه سياوش دوباره سوار بر اسب سياهش شد و عزم عبور از ميان آتش شعلهور را كرد ، سر بر آسمان برداشت و از خداوند خواست كه او را كمك كند و از اين كوه آتش برهاند تا در پيش پدرش شرمسار نگردد . آنگاه وارد آتش شد و اسب سياهش را تاخت و از طرف ديگر كوه آتش جان بسلامت برد و هرگز آسيبى به او نرسيد . و سپس پيش پدرش كاووس شاه رفت . شاه او را به آغوش كشيد و از او پوزش طلبيد و شاه كاووس به پسرش گفت كه ميدانستم تو بيگناهى ولى حالا به نظر همه بيگناه هستى و گناهكار بايد مجازات شود و سودابه را خواست و آنچه را كه در گذشته بين آنها اتفاق افتاده بود يادآور شد .
اين صحنه هم يكى از مناظرى است كه در قلعهء شيخ گچبرى شده ( ش 50 ) است و اين گچبرى يادآور آتش و سياوش است كه عنوانى دارد بنام « گذشتن سياوش از آتش بسلامت » « 1 » و آن را فردوسى روانشاد چنين آورده است :
سياوش بيامد بپيش پدر * يكى خود زرين نهاده بسر
هشيوار با جامهاى سفيد * لبى پر ز خنده دلى پراميد
يكى بارگى بر نشسته سياه * همى گرد نعلش برآمد به ماه
پراكند كافور بر خويشتن * چنان چون بود ساز و رسم كفن
تو گفتى بمينو همى جست راه * نه بر كوه آتش هميرفت شاه
بدانگه كه شد پيش كاووس باز * پياده شد از اسب و بردش نماز
رخ شاه كاووس پر شرم شد * سخن گفتنش با پسر نرم شد
سياوش به دو گفت « انده مدار * كزينسان بود گردش روزگار
هامش
( 1 ) - گچبرى شماره 9 قلعه شيخ سيراف ( ش 54 ) كه عكس آن در صفحه 446 آمده است .