« شب تيره مست آمد از بزم سور * همان چون مرا ديد جوشان ز دور
« يكى خنجر آبگون بركشيد * هميخواست از تن سر مرا بريد
« گريزان درين بيشه جستم پناه * رسيد ستم اين لحظه ايدر ز راه
« چو هشيار گردد پدر بيگمان * سواران فرستد سوى من دوان »
دل پهلوانان به دو گرم گشت * سر طوس نوذر بىآزرم گشت
شه نوذرى گفت « من يافتم * از ايرا چنين تيز بشتافتم »
به دو گفت گيو « اين سخن خود مگوى * كه من تاختم پيش نخجير جوى »
ميانشان همى داورى شد دراز * ميانجى بيامد يكى سرفراز
كه « اين را بر شاه ايران برند * بر آن كو نهد هر دو فرمان برند »
نگشتند هر دو ز گفتار اوى * سوى شاه ايران نهادند روى
چو كاووس روى كنيزك بديد * دلش مهر و پيوند او برگزيد
بهر دو سپهبد چنين گفت شاه * كه « كوتاه شد بر شما رنج راه
« برين داستان بگذرانيم روز * كه خورشيد گيرند گردان بيوز
« گوزن است اگر آهوى دلبر است * شكارى چنين درخور مهتر است »
به دو گفت خسرو « نژاد تو چيست * كه چهرت بمانند چهر پريست ؟ »
بگفتا كه « از مام خاتونيم * بسوى پدر آفريدونيم
« ز دخت سپهدار گرسيوزم * بدانسو كشد رشتهء پروزم
« كه اويست هم خويش افراسياب * وى از تخمهء تور با جاه و آب »
بت اندر شبستان فرستاد شاه * بفرمود تا برنشينند بگاه
بياراستندش بديباى زرد * بياقوت و فيروزه و لاجورد
بسى برنيامد بر اين روزگار * كه رنگ اندر آمد بخرم بهار
بر او بر همى گشت گردان سپهر * چو نه مه برآمد بران خوبچهر
جدا گشت از او كودكى چون پرى * بچهره بسان بت آزرى
بگفتند با شاه كاووس كى * كه « برخوردى از ماه فرخنده پى »
جهاندار نامش سياوخش كرد * به دو چرخ گردنده را بخش كرد
چنين تا برآمد برين روزگار * تهمتن بيامد بر شهريار
چنين گفت « كاين كودك شيرفش * مرا پرورانيد بايد بكش »
كاووس بوسيله ستارهشناسان از چگونگى وضع سياوش آگاه مىشود آنها پريشانى طالع او را بكاووس ميگويند و كاووس سياوش را جهت پرورش آئين جنگ و مردانگى و ياد گرفتن فنون شكار و سواركارى و بازى چوگان به رستم دستان جهانپهلوان ايران ميسپارد رستم سياوش را به زابلستان مىبرد و به تعليم و تربيت او همت ميگمارد .