تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سيراف ( بندر طاهرى ) ( فارسى ) — صفحة 428

مساهمون:

ص٤٢٨
« شب تيره مست آمد از بزم سور * همان چون مرا ديد جوشان ز دور « يكى خنجر آبگون بركشيد * هميخواست از تن سر مرا بريد « گريزان درين بيشه جستم پناه * رسيد ستم اين لحظه ايدر ز راه « چو هشيار گردد پدر بيگمان * سواران فرستد سوى من دوان » دل پهلوانان به دو گرم گشت * سر طوس نوذر بىآزرم گشت شه نوذرى گفت « من يافتم * از ايرا چنين تيز بشتافتم » به دو گفت گيو « اين سخن خود مگوى * كه من تاختم پيش نخجير جوى » ميانشان همى داورى شد دراز * ميانجى بيامد يكى سرفراز كه « اين را بر شاه ايران برند * بر آن كو نهد هر دو فرمان برند » نگشتند هر دو ز گفتار اوى * سوى شاه ايران نهادند روى چو كاووس روى كنيزك بديد * دلش مهر و پيوند او برگزيد بهر دو سپهبد چنين گفت شاه * كه « كوتاه شد بر شما رنج راه « برين داستان بگذرانيم روز * كه خورشيد گيرند گردان بيوز « گوزن است اگر آهوى دلبر است * شكارى چنين درخور مهتر است » به دو گفت خسرو « نژاد تو چيست * كه چهرت بمانند چهر پريست ؟ » بگفتا كه « از مام خاتونيم * بسوى پدر آفريدونيم « ز دخت سپهدار گرسيوزم * بدانسو كشد رشتهء پروزم « كه اويست هم خويش افراسياب * وى از تخمهء تور با جاه و آب » بت اندر شبستان فرستاد شاه * بفرمود تا برنشينند بگاه بياراستندش بديباى زرد * بياقوت و فيروزه و لاجورد بسى برنيامد بر اين روزگار * كه رنگ اندر آمد بخرم بهار بر او بر همى گشت گردان سپهر * چو نه مه برآمد بران خوب‌چهر جدا گشت از او كودكى چون پرى * بچهره بسان بت آزرى بگفتند با شاه كاووس كى * كه « برخوردى از ماه فرخنده پى » جهاندار نامش سياوخش كرد * به دو چرخ گردنده را بخش كرد چنين تا برآمد برين روزگار * تهمتن بيامد بر شهريار چنين گفت « كاين كودك شيرفش * مرا پرورانيد بايد بكش »
كاووس بوسيله ستاره‌شناسان از چگونگى وضع سياوش آگاه مىشود آنها پريشانى طالع او را بكاووس ميگويند و كاووس سياوش را جهت پرورش آئين جنگ و مردانگى و ياد گرفتن فنون شكار و سواركارى و بازى چوگان به رستم دستان جهان‌پهلوان ايران ميسپارد رستم سياوش را به زابلستان مىبرد و به تعليم و تربيت او همت ميگمارد .