تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سيراف ( بندر طاهرى ) ( فارسى ) — صفحة 426

مساهمون:

ص٤٢٦
« نشان داده بد از پدر مادرت * ز بهر چه نامد همى باورت ؟ » هميگفت ميخست و مىكند موى * هميزد كفدست بر خوب‌روى ز بس كو همى شيون و ناله كرد * همه خلق را چشم پرژاله كرد بيفتاد بر خاك چون مرده گشت * تو گفتى همى خونش افسرده گشت به هوش آمد و باز نالش گرفت * بر آن پور كشته سگالش گرفت ز خون او همى كرد لعل آب را * به پيش آوريد اسب سهراب را سر اسب او را ببر درگرفت * بمانده جهانى به دو درشگفت گهى بوسه زد بر سرش گه به روى * ز خون زير سمش هميراند جوى ز خون مژه خاك را كرد لعل * هميروى ماليد بر سم و نعل بياورد آن جامهء شاهوار * گرفتش چو فرزند اندر كنار بياورد خفتان و درع و كمان * همان نيزه و تيغ و گرز گران بياورد زين و لگام و سپر * لگام و سپر را هميزد بسر بدرويش داد اينهمه خواسته * زر و سيم و اسبان آراسته بپوشيد پس جامهء نيلگون * همان نيلگون غرق گشته به خون بروز و بشب مويه كرد و گريست * پس از مرگ سهراب سالى بزيست سرانجام هم در غم او بمرد * روانش بشد سوى سهراب گرد به تو داد يكروز نوبت پدر * سزد گر ترا نوبت آيد بسر چنين است و رازش نيامد پديد * نيابى بخيره چه جوئى كليد ؟ در بسته را كس نداند گشاد * بدان رنج عمر تو گردد بباد دل اندر سراى سپنجى مبند * سپنجى نباشد بسى سودمند