« نشان داده بد از پدر مادرت * ز بهر چه نامد همى باورت ؟ »
هميگفت ميخست و مىكند موى * هميزد كفدست بر خوبروى
ز بس كو همى شيون و ناله كرد * همه خلق را چشم پرژاله كرد
بيفتاد بر خاك چون مرده گشت * تو گفتى همى خونش افسرده گشت
به هوش آمد و باز نالش گرفت * بر آن پور كشته سگالش گرفت
ز خون او همى كرد لعل آب را * به پيش آوريد اسب سهراب را
سر اسب او را ببر درگرفت * بمانده جهانى به دو درشگفت
گهى بوسه زد بر سرش گه به روى * ز خون زير سمش هميراند جوى
ز خون مژه خاك را كرد لعل * هميروى ماليد بر سم و نعل
بياورد آن جامهء شاهوار * گرفتش چو فرزند اندر كنار
بياورد خفتان و درع و كمان * همان نيزه و تيغ و گرز گران
بياورد زين و لگام و سپر * لگام و سپر را هميزد بسر
بدرويش داد اينهمه خواسته * زر و سيم و اسبان آراسته
بپوشيد پس جامهء نيلگون * همان نيلگون غرق گشته به خون
بروز و بشب مويه كرد و گريست * پس از مرگ سهراب سالى بزيست
سرانجام هم در غم او بمرد * روانش بشد سوى سهراب گرد
به تو داد يكروز نوبت پدر * سزد گر ترا نوبت آيد بسر
چنين است و رازش نيامد پديد * نيابى بخيره چه جوئى كليد ؟
در بسته را كس نداند گشاد * بدان رنج عمر تو گردد بباد
دل اندر سراى سپنجى مبند * سپنجى نباشد بسى سودمند
سيراف ( بندر طاهرى ) ( فارسى ) — صفحة 426
مساهمون: غلامرضا معصومى
ص٤٢٦