تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سيراف ( بندر طاهرى ) ( فارسى ) — صفحة 427

مساهمون:

ص٤٢٧

« داستان سياوش »

داستان سياوش واقعا دردناك است و در حقيقت سياوش قربانى نزاع خير و شر شده است و مظهرى از پاكى و پاكدامنى است ، او بيگناه خونش ريخته شده بىمناسبت نيست كه خلاصه‌اى از اين داستان را به نثر و نظم از شاهنامهء فردوسى نقل كنم و گچبريها و مينياتورهاى مربوط به اين داستان را ضمن شرح آن بياورم . در اين داستان مناظر گوناگونى از حوادث زشت و زيبا ديده مىشود : روزى طوس و گيو و گودرز سه تن از پهلوانان ايرانى براى شكار گورخر رفتند و به سرزمين توران نزديك شدند در آنجا به بيشه‌اى داخل گشتند و چشمشان به دخترى زيبا افتاد كه سرگردان بود ، نامش خوبرخ و از خويشان گرسيوز برادر افراسياب بود و نسبش به فريدون ميرسيد طوس و گيو در طلب خوبرخ بر يكديگر سبقت مىجويند ولى گودرز پيشنهاد مىكند كه او را نزد كاووس شاه برند هرطور شاه دستور فرمود آنطور عمل كنند . كاووس شاه خوبرخ را خود بزنى ميگيرد و سياووش از او زاده مىشود .
بدان بيشه رفتند هر دو سوار * بگشتند در گرد آن مرغزار به بيشه يكى خوبرخ يافتند * پر از خنده لب هر دو بشتافتند بديدار او در زمانه نبود * ز خوبى بر او بر بهانه نبود به دو گفت طوس « اى فريبنده ماه * ترا سوى بيشه كه بنمود راه ؟ » چنين داد پاسخ كه « ما را پدر * بزد دوش و بگذاشتم بوم‌وبر